ضيا گرفته چو خوربند دستش ازياره * بها گرفته چو مه ساق پايش از خلخال
نهفته سنبل زلفش درون دود آتش * نهاده معجز حسنش به روى آتش خال
عيان ز كنج دهانش دل شكستهء من * چو بر كنارهء كوثر يكى شكسته سفال
ز غيرت رخ او لحظه لحظه پروانه * طپانچهها برخ شمع مىزد از پر و بال
جلا گرفتى چشم از نظارهاش در دم * غذا گرفتى روح از تكلمش در حال
گشود لب بحديثى كه هر زمان مىكرد * ميان سينه و لب روح قدسش استقبال
چه گفت ؟ گفت كه اى عاشق پريشانروز * چه گفت ؟ گفت كه اى يار نابسامانحال
فراقدوست چو حسرت سياهدل چون هجر * كناره جوى چو غم پاشكسته همچو ملال
چه حالتست كه خورشيد طالعت هرگز * بر آسمان نكند سير جز به سمت زوال
بر آن سرم كه همين لحظه رغم گردون را * بشام هجرت پوشم لباس روز وصال
بخوشحريفى اول بباده روى آريم * بمى ز صفحهء خاطر بريم گرد ملال
بلب ز حلق صراحى كشيم پنبه برون * چنان كه شير ز پستان مادران اطفال
ميى ز شيشه برون ريخت كز مشاهدهاش * چو ماه چارده پرنور گشت جام هلال
ميى كه توبه ز نورش چو سايه بگريزد * اگر بپاى نهندش سلاسل و اغلال
ز خم چو بادهفروشش برآورد گويى * ز چاه ماه مقنع نموده است جمال
ميى چنان كه در آيينه عكس اگر فگند * چو سنگ شيشه گدازد ز گرميش تمثال
ميى كه از سر حدت چو قطره افشاند * شود پياله مشبك به صورت غربال
بجرعهء قدحش گر فلك رساند لب * برآيد از لب گردون سهيل چون تبخال
ميى چنانكه خيالش چو بگذرد در دل * شوند مست ز بويش مخدرات خيال
كشيد پردهء عصمت به روى و ننمايد * ز فرط شوق بنامحرمان فكر جمال
ميى چنانكه ز شرم رخش برون آيد * چو قطرههاى عرق لعل از مسام جبال
مى سهيل شعاعى كه دارد آن تأثير * كه سرخرو شود از وى صحيفهء اعمال
از آن شراب كه گر اعميش كشد در چشم * بروز روشن بيند در آسمان اشكال
چنان كه شيوهء ساقيست ساغرى درداد * چو جام لاله ز صافى و درد مالامال
بلابه گفتمش اى نازنين بعزت عشق * كه توبهكارم از ارتكاب اين افعال
بعشوه گفت كه بگذار زهد را كاين مى * بود چو خون دل دشمنان شاه حلال
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1106
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١٠٦