تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
ازبكان بود « فرمود كه حتى سگها و گربه‌هاى قرشى را بقتل درآوردند ، و فرمود كه هموار كنيد « 1 » ، و چون ديّار در آن ديار نماند ، گفت : حال اندك دلم تسلى شد ، عوض قتل - عام چنگيز و امير تيمور را كردم ! . . . » « 2 » . همين نجم ثانى از اطاعت يا اظهار انقياد و التجاى شاهزادگان تيمورى مانند بابر و برادرزاده‌اش اويس ميرزا و بعضى از شاهزادگان ازبك يعنى بازماندگان مغول بدرگاه شاه اسمعيل بهمانگونه خشنود بود كه از شكست يا انخذال آنان ، زيرا اين هم در نظر او نوعى از انتقام بود كه ايرانيان از مغولان و تركان جغتاى يا اقوام مشابه آنان مىگرفتند و او در اين حال مىگفت : « نمردم و ديدم كه نوادهء چنگيز خان و تمام پادشاهان تركستان التجا بدرگاه پادشاه آوردند ! » « 3 » . شاه اسمعيل خود هنگامى كه با ازبكان مىجنگيد ، ايشان را « ترك تنگ چشم خيره‌سر » خطاب مىكرد « 4 » درحالىكه سپاهيان قزلباش او خود ترك تصور مىشده و در مقابل تاجيكان يعنى ايرانيان قرار مىگرفته‌اند « 5 » . « * »
هامش
( 1 ) - يعنى قلعه را با خاك يكسان كنيد ! ( 2 ) - عالم آراى صفوى ص 372 . ( 3 ) - عالم آراى صفوى ص 343 . ( 4 ) - ايضا ص 444 . ( 5 ) - ايضا ص 425 و 594 ببعد . ( * ) - در مأخذى كه مطالب زبرين از آن نقل شده ( يعنى « عالم آراى صفوى » و بتسميهء ديگر « عالم آراى شاه اسمعيل » ) اشاراتيست موهم بر اين‌كه كتاب ياد شده يك بار در عهد شاه تهماسب تحرير شده و بعد از آن تا بعهد پادشاهى شاه سليمان چند بار بهنگام نسخه بردارى در آن اندكى دست برده‌اند ، و آخرين تاريخ آن سال 1086 مصادف با دوران پادشاه مذكور بود . تاريخ حيات شاه اسمعيل در اين كتاب در همان حال كه منطبق بر واقعات تاريخى است خالى از تصرفات اعتقادى هم نيست ، و بر رويهم كتابيست نشان دهندهء روحيهء عامهء ايرانيان در عهد صفوى و ازين روى نكته‌هايى كه از آن نقل شده اگر هم منسوب بگويندگان آنها باشد نه از ملفوظات واقعى آنان ، بيان كنندهء اعتقاد عموم مردم و نشان دهندهء نظر آنهاست نسبت به كسانى كه از دور ايلغار مغول و تاتار تا قيام شاه اسمعيل ايران را بصحنهء كشتارها و تاراجهاى پياپى مبدل ساخته بودند ؛ و اينكه شاه اسمعيل و وزير دلير و توانايش نجم ثانى سرداران و بزرگانى از ايران بودند كه شكستها و ناكاميهاى گذشته را جبران مىكردند .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 67 | ذبيح الله صفا