تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
جان يابد اگر سجده كنم در قدم تو * آن بت كه بَديرستِ إله تو فرنگى دارند سر كشتنم از همسرى هم * بخت من و وارونه كلاه تو فرنگى مذهب دل و دين دادهء ناز تو ستمگر * دين خاك‌نشين سر راه تو فرنگى خورشيد فلك رنگ چو مهتاب ببازد * از شرم بَرو روى چو ماه تو فرنگى بتخانهء دل را كند از فيض چراغان * ياد رخ خورشيد پناه تو فرنگى از قتل ذبيحى مكن انديشه كه عيسى * خواهد ز خدا عذر گناه تو فرنگى « 1 »
و باز ازو و از ديگر شاعران عهدست :
يا بما يار مشو يا چو شدى چون ما شو * ما چو رسواى جهانيم تو هم رسوا شو عاشق و رند غزلخوان و فرنگى مشرب * رند و لاقيد و ملامت‌كش و بىپروا شو
( ذبيحى )
از فرنگى نرگسى تير نگاهى خورده‌ايم * شمع سبزى بر سر لوح مزار ما زنيد
( ميرزا جلال اسير )
بىنقش چين نه حسن فرنگ آفريدنست * بهزادى تو دست ز دنيا كشيدنست
( بيدل )
غارت سرشتهء نگه كافر توايم * ياد از غبار ما كن و طرح فرنگ ريز
( بيدل )
ساقى بجام ريز مى پرتگال را * ماه تمام ساز بيك شب هلال را
( غنى كشميرى )
فرنگى شاهدانت ساقى بزمندهان اى دل * صنم مىگوى و مىكش باده‌هاى پرتگالى را
( طالب آملى )
راحت نبود به زير اين خيمه تنگ * يك خيمه و صد گروه ترسا و فرنگ ز ابناى زمانه داورى مهر مجوى * پروردهء روزوشب نباشد يكرنگ
( قاضى داورى )
ز دل بگويم با آن بت فرنگ كه چه * ز حال شيشه بگويد كسى به سنگ كه چه
( قصاب )
هامش
( 1 ) - تذكرهء نصرآبادى ، ص 300 .