معروف عهد خود مثل طالب آملى و مير الهى و كليم را هجو گفت و بر قدسىزبان باعتراض گشود و عاقبت خود نيز در دهان هجوگويان افتاد « 1 » .
امّا هزل و طنز در شعر عهد صفوى فاقد نيروى دورانهاى گذشته بود . محمد امين رازى در شمار شاعران استرآباد كسى را كه بايد در سدهء دهم مىزيسته باشد بنام مولانا معين اللّذة كه در شعر معين تخلص مىكرد اسم مىبرد « 2 » كه « بذلهگو و شيرين زبان بوده و در بوستان مطايبه باعتدال تازهنهالان خاطرش در آن عصر درختى نرسته بود و در گلستان معارضه بخوشنوايى بلبلان طيبتش هزاردستانى دستانسرا نگشته ، همواره بكلمات هزلآميز و سخنان مزاحانگيز زنگ كلفت و كدورت از خاطرها زدوده مستحسن اعيان دهر و مستكمل ارباب هر ديار و شهر بودى . . . » . اين معين اللذة بيتهايى به شوخى مىگفت كه به ظاهر طيبت و در باطن متضمّن طعن بر بعضى از طبقات اهل زمان بود . مثلا دربارهء نايب الصدر عهد خود و وكيل او كه پنجه در مال وقف داشتند گويد :
جايى كه نه فضل است و نه دانش نه سرور * گر خود همه مجلس شيو خست و صدور
گر غوربَغه « 3 » در افشرهء من افتد * به ز آنكه وكيل مير بينم از دور
و يا واعظى را چنين تعريف مينمايد :
اى وعظ ترا انكذه و منكذه نه * وز قول بدت بجز وَبال و بَزَه نه
چون جُغدكِ برنشسته بركندهء خشك * چقّاچق و چقّاچق و هيچش مزه نه
اين رباعى او نيز خالى از طنز و بىمقصودى نيست :
عيسى صفتان فتح فتوحند همه * عبد البطنان عذاب روحند همه
زنهار معين چشم مؤاخات مدار * ز ابناى زمان كه قوم نوحند همه
در شعرهاى ديگرى كه امين رازى ازو نقل كرده علاوه بر ملّايان عهد بطبقات ديگر خاصه به « ميرزايان » و « قليان » كه مرادش طبقهء حاكم دورهاش بود ، نيز تاخته است
هامش
( 1 ) - سروآزاد ، ص 82 ؛ بهارستان سخن ، ص 475 ببعد .
( 2 ) - هفت اقليم . ج 3 ، ص 116 - 119 .
( 3 ) - غوربغه : غورباغه ، وزغ ، بزغ ، وك .