مَهِ زندگى را شده غرّه سلخ * بكام انگبين حياتست تلخ
جهان چون دل عاشقان حزين * بيكبار زير و زبر شد چنين
بلاريز گرديده گردون دون * شده كار دين همچو دنيا زبون
چه شاه و گدا و چه نيك و چه بد * فروماندگانند در كار خود
چو زلف بتان عالم آشفته است * بهر دل سيه مار غم خفته است
چو در عالم هوش نَبوَد سكون * من و عالم بيخودى و جنون
دهم همچو چشم سيه مست يار * سر و كار خود را بمستى قرار
و سرانجام بر سر راه اين بيخوديها و دل آزردگيها كارش بالتجاء بدرگاه خداى چاره - ساز مىكشد تا ازو بسوگندان گران راه رستگارى بخواهد . . .
مىبينيد كه درينجا سخن از بادهگساريها و سيهمستيها و عربدههاى مستانه نيست . مى در ساقىنامههايى كه بدين و تيره باشد ناميست مجازى براى آن جرعهء جام حقيقت كه آدمى را از تنگناى عالم مجاز برهاند و بسرمنزل هستى جاويد بكشاند .
ميخانه و ميفروش و مىآشام و ميگسار و چنگ و دف و نى همه در فرهنگنامههاى اين شاعران معنى و مفهومى جز آنچه به ظاهر دريافته مىشود دارد .
بعضى ازين ساقىنامهها با حفظ همهء ويژگيها كه گفتهام ، بمدح پايان مىپذيرد ، گاه بمدح يكى از امامان و بيشتر بستايش نخستين امام شيعيان چنان كه ساقىنامههاى شرف جهان [ تذكرهء ميخانه ، ص 161 ] و ثنايى [ ايضا 206 ] و محمد باقر خردهء كاشى [ ايضا 618 ] و نظام دستغيب [ ايضا 643 ] و مير عسكرى [ ايضا 721 ] و اوجى كشميرى [ ايضا 734 ] و ملهم كاشى [ ايضا 928 ] و جز آنها ؛ و گاه بمدح پادشاهان و بزرگان ديگر چنان كه ساقى نامهء قاسم گنابادى در ستايش شاه تهماسب [ ايضا 173 ] و اقدسى در مدح شاه عباس [ ايضا 243 ] و نوعى در ستايش ميرزا عبد الرحيم - خانخانان [ ايضا 262 ] و غياثاى منصف در مدح شاه عباس [ ايضا 283 ] و شكيبى در مدح خانخانان [ ايضا 307 ] و صحيفى در ستايش شاه عباس [ ايضا 317 ] و جز آنها .
بعضى از ساقىنامهها از صورت منظومههاى موجز بيرون رفته و بتفصيل