تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
لاهوت و ملكوت و نظاير اين گونه فكرهاى باريك دلپذير . از اينجاست كه بايد ساختن اين ساقى نامه‌ها را بمنزلهء كفّارهء ستايشگريهاى قصيده‌گويان و بىپرواييهاى غزلسرايان دانست و در آنها جلوهء انديشهء گويندگان را با ساز و سامانى نو تماشا كرد و شاعران را بواقع از مطاوى بيتهاى اين منظومه‌ها شناخت . درين ساقىنامه‌ها شاعر گاه خطاب بساقى مىكند و گاه بدامن مغنى مىآويزد ، و در بعضى از آنها مثلا در ساقىنامهء حكيم پرتوى ( م 941 ه ) [ كه طرز ساقىنامه گوئيش در شاعران بعد از وى بسيار مؤثر بوده و در حقيقت شيوه‌يى نو درين قسم از شعر ايجاد كرده « 1 » ] ، اصلا اشاره‌يى بمغنّى نيست و او دمادم ساقى را بفريادرسى مىخواند . مىخواهد بمستى پردهء روزگار را به درد و انتقام ناكاميهاى خود را ازو بكشد زيرا ثمرى ازو نچيد مگر ميوه‌هاى جهل‌آلوده بزهر . شهد عمر را بىحلاوت يافت و دانشوران را محروم و پرهيزگاران را از سرافرازى در تقوى بر كنار . روزگار چنان در نظرش با محنت مقرون شد كه زنده بر مرده حسرت مىبرد و چون در عالم هشيارى آرامش و سكون نمىيابد مىخواهد بعالم بيخودى و جنون پناه برد :
درين خاكدان پريشان نهاد * كه گلبرگ دانش همه برده باد نبينى برى بر درختان دهر * بجز ميوهء جهل‌آلوده زهر حلاوت نماندست در شهد عمر * همه طفل جهلست در مهد عمر نه دانشوران را ز دانش برى * نه تقوى وران را بتقوى سرى عجب روزگارى گران محنتست * كه بر مردگان زنده را حسرتست
هامش
( 1 ) - تقى الدين اوحدى بليانى مؤلف عرفات عاشقين ( خطى ) هنگام سخن گفتن از مولانا پرتوى شيرازى گويد كه : « اشعار غراى او ، خصوص ساقىنامه در كمال بمرتبه‌ييست كه نه هركس چنان شعرى تواند گفت . اكثر متأخرين در ساقىنامه تتبع طرز و روش وى كرده و مىكنند ، و قائل ( يعنى خود تقى الدين ) نيز ساقىنامه‌يى موسوم به : « نشأهء بىخمار » گفته و اكثر حضرات از معاصرينم به آن طرز و روش ساقىنامه‌ها گفته‌اند ، اما از وى ممتازست » .