ليكن صيدى بدام نمىآمد و او را ازين بىحاصلى غمبرغم مىافزود :
كه از عالم غيب فرخ سروش * درآمد چو مرغ سحر در خروش
به من گفت اى نقش بند خيال * برى چند بيهوده رنج و ملال
بفكر غزل تا بكى خون خورى * چنين خون ببيحاصلى چون خورى
چه حاصل ترا از غزل غير اين * كه بر تو كند سامعت آفرين
ز هاتف شنيدم چو اين گفت نغز * بسر آمد از ذوق در جوش مغز
دواندم بهر سوى پيك خيال * نديدم يكى قصّه بىقيل و قال
به غير از دروغى نبد هيچ راست * كه بىآب روغن نيايد زماست
زدم راى با دل درين مدّعا * بپاسخ دلم گفت باذل چرا
نبندى عروس سخن راحلى * ز نعت نبىّ و ز مدح على
در آن داستان هيچ جز راست نيست * سَرِ مويى آنجا كم و كاست نيست
و آنگاه بدشوارى كار درين راه اشاره كرده و نام چند تن از استادان فن را در سرودن حماسههاى ملى و تاريخى آورده است كه از باب اهميت موضوع نقل آنها را درينجا لازم مىبينم :
چو بر بحر شهنامه كردم گذر * صدفها در او يافتم پرگهر
ولى بود بر هر صدف پاسبان * نهنگى در آن قلزم بىكران
بديدم ز هر سو يكى ارجمند * ستاره سرِ راه را كرده بند
همه زورمند و همه يكهتاز * بملك سخن دست كرده دراز
بگفتم كه اين جاى جولانگريست * كه ميدانِ مردان بازوقويست
بيارم چرا از كسى پاى كم * زدم چون در آن دشت اول قدم
رسيدم بفردوسى ارجمند * بديدم سر راه كردست بند
ز شهنامه بر دوش گرز گران * وز آن كرده سركوب بر همگنان
دگرسو اسد شور انداخته * درفش فريدون برافراخته
دگرسو ستاده نظامى چو كوه * زفّر سكندر گرفته شكوه
بسوى دگر خواجو آراسته * ز سام نريمان مدد خواسته