تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
ليكن صيدى بدام نمىآمد و او را ازين بىحاصلى غم‌برغم مىافزود :
كه از عالم غيب فرخ سروش * درآمد چو مرغ سحر در خروش به من گفت اى نقش بند خيال * برى چند بيهوده رنج و ملال بفكر غزل تا بكى خون خورى * چنين خون ببيحاصلى چون خورى چه حاصل ترا از غزل غير اين * كه بر تو كند سامعت آفرين ز هاتف شنيدم چو اين گفت نغز * بسر آمد از ذوق در جوش مغز دواندم بهر سوى پيك خيال * نديدم يكى قصّه بىقيل و قال به غير از دروغى نبد هيچ راست * كه بىآب روغن نيايد زماست زدم راى با دل درين مدّعا * بپاسخ دلم گفت باذل چرا نبندى عروس سخن راحلى * ز نعت نبىّ و ز مدح على در آن داستان هيچ جز راست نيست * سَرِ مويى آنجا كم و كاست نيست
و آنگاه بدشوارى كار درين راه اشاره كرده و نام چند تن از استادان فن را در سرودن حماسه‌هاى ملى و تاريخى آورده است كه از باب اهميت موضوع نقل آنها را درينجا لازم مىبينم :
چو بر بحر شهنامه كردم گذر * صدفها در او يافتم پرگهر ولى بود بر هر صدف پاسبان * نهنگى در آن قلزم بىكران بديدم ز هر سو يكى ارجمند * ستاره سرِ راه را كرده بند همه زورمند و همه يكه‌تاز * بملك سخن دست كرده دراز بگفتم كه اين جاى جولانگريست * كه ميدانِ مردان بازوقويست بيارم چرا از كسى پاى كم * زدم چون در آن دشت اول قدم رسيدم بفردوسى ارجمند * بديدم سر راه كردست بند ز شهنامه بر دوش گرز گران * وز آن كرده سركوب بر همگنان دگرسو اسد شور انداخته * درفش فريدون برافراخته دگرسو ستاده نظامى چو كوه * زفّر سكندر گرفته شكوه بسوى دگر خواجو آراسته * ز سام نريمان مدد خواسته
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 592 | ذبيح الله صفا