كه تنها در بوستان مىشكفد نظر عطوفت دارد ؛ ماه نو از خودنمايى جوياى نظر خلق است ؛ بلبل از خار مىنالد اما خار چون در گلزار مىرويد گل است ؛ چنار از اندوه درون و داغ دل خود آتش مىگيرد ؛ آب تا گرمست با آتش مىجوشد ( الفت دارد ) ولى در نهاد دشمن اوست ؛ مينا در بزم بانتظار جام گردن كشيده است تا حاجتش را برآورد ؛ سرو آزاد كسى را بهمراهى نمىپذيرد ؛ بيد مجنون در شيوهء افتادگى تمام عيار است ؛ بيد تهىدست از خجلت احباب « عرق » مىكند ؛ آتش آرزومند جامهء خاكستريست و باصطلاح براى آن مىميرد ؛ كروى بودن زمين موجب آنست كه هركسى در مقام بلند قرار داشته باشد ؛ [ مضمونهاى ياد شده را به ترتيب درين بيتها بيابيد ] :
از خوشهء انگور عيان شد كه درين باغ * شيرازهء جمعيت دلها رگ تاكست
( سرخوش )
دائم برهنه پا چو قلم راه مىرود * باشد اگرچه كفش طلا تيره بخت را
( محمد طاهر وحيد )
حيات از صحبت افسردگان نابود مىگردد * كه چون فصل زمستان شد نفسها دود مىگردد
( محمد سعيد اشرف )
مهت چو بدر شود با دلم چه خواهد كرد * هلال يكشبهء ابروت كتانم سوخت
( محمد على دانا )
قسمت مازين چمن بار تعلّق بود و بس * سرو را نازم كه آزاد آمد و آزاد رفت
( فياض )
غم ز بىمهرى او نيست كه يكچند نهال * سايهء مرحمت خويش پريشان دارد
( مير صيدى )
چو غنچهيى كه بگلشن شكفته باشد فرد * ز گلرخان به تو دارد نظر بهار امروز
( مير صيدى )
نيست جوياى نظر چون مه نو ماه تمام * خودنمايى نكند هركه كمالى دارد
( صائب )