بعضى از آنان خاصّه شاعران سدهء چهارم و سدهء پنجم از عنصرهاى بنيادى شعرشان بود ، منتهى نگرش آن شاعران بعالم خارج بيشتر با وصفِ آن همراه بوده است نه با ابراز احساسات و عواطفى كه ازين راه در آنان مىتوانست ايجاد شود .
توصيفهاى ماهرانهء استادان دو سدهء مذكور ، مثلا كسائى مروزى ، فردوسى طوسى و منوچهرى دامغانى چنان با قدرت و توانايى همراه بود كه بترسيم دورنماها در پردههاى تصوير مىمانست ، اما شاعران عهدى كه مورد مطالعهء ماست درين تصويرگرى به همان شيوه سخن مىگويند كه شاعران دورهء رمانتيسم در ادب اروپايى ، يعنى عالم و همه چيز اطراف خود را با احساسى كه خود از آنها دارند مىنگرند و درك مىكنند نه چنان كه آنها هستند ، و يا بهتر بگوييم باحساسات و عواطفى كه از راه تماس با عالم خارج در آنان پديد مىآيد ، به يارى شعر خود جواب مىگويند و يا آنها را در بيان شاعرانهء خويش ترسيم مىنمايند . آنها را چنان مىبينند كه مىخواهند ، نه چنان كه هستند . موى كه بر روى شاهد رويد سرمشق براى رويش سبزهء چمنزارست :
بهار مىرود اما ز سبزهء خط تو * زمانه سرخط تعليم صد چمن دارد
( نصيرا )
شعلهء شمع چشم او و فتيله مژگانش است ، ليكن در اينجا چشم يك قدم جلوتر از مژگان مىرود ، چنان كه چشم شاعر در تماشاى معشوق او :
در تماشايت برنگ شمع هر جا مىرويم * ديدهء ما يك قدم پيش است از مژگان ما ( بيدل )
دل خانهييست كه سينه سقف آنست و غم خاكى كه از آن سقف بر خانهء دل ريزد ، چون آوارى كه از سقف خانهء تهيدستان بر سرشان فرود آيد :
غمى هر دم بدل از سينهء صد چاك مىريزد * ز سقف خانهء درويش دايم خاك مىريزد ( صائب )
حباب هوا مىخورد و فربه مىشود چنان كه فقير قناعت مىورزد و توانگرى دارد :
چنان قناعت فقراست سازگار مرا * كه چون حباب شوم فربه از هوا خوردن ( سليم )
گداختن شيشه بمنزلهء موميايى آنست تا زخم شكستگى را علاج كند :