چارهيى نبود شكست توبه را جز انفعال * از گدا ز خويش باشد موميايى شيشه را ( وحيد )
بايد نرم زبانى را از قلم موى نقاشان آموخت كه نرمنرم كار خود را چنان كه مىخواهد بپايان مىبرد :
از زبان كلك نقّاشان شنيدم بارها * بىزبان نرم كى صورت پذيرد كارها
( واعظ )
حرف وطن دل را در سينه برقص مىآورد ، مثل صداى آب كه ساز ماهيانست :
دل درون سينهام مىرقصد از حرف وطن * هيچ سازى ماهيان را چون صداى آب نيست
خفتگان نقش قالى از صداى دلپذير پاى لطيف معشوق از خواب دائم بيدار مىشوند و گلهاى تصوير نهالى ( نهلى ، دوشك ) از تن او بوى خوش مىپذيرند :
بتن بويا كند گلهاى تصوير نهالى را * به پا بيدار سازد خفتگان نقش قالى را
( طالب )
همين نگرش بدوروبر خود دريافتن و ساختن مضمونهاست كه شاعران زمان را بمطالعه در احوال طبيعت مىكشاند نه براى آنكه آنها را بشناسند و چنان كه هستند بنمايانند ، بلكه آنها را مطابق احساس و درك شاعرانهء خود توصيف كنند ، يا تحوّل و تصريف آنها را در عالم تخيّل خود صورت اعمال اشخاص خيالى دهند ، و يا بسادگى آنها را منشاء استخراج مضمونهايى ملائم با گفتار خود نمايند . - گل در كتم عدم از شور عشق گريبان مىدرد و همچنان گريبان چاك در گلشن بعالم وجود مىآيد :
در عدم هم ز عشق شورى هست * گل گريبان دريده مىآيد
( سرخوش )
رگهاى انگور كه دانههاى آن را بهم پيوند مىدهد حكم شيرازهيى براى جمعيت دلها در باغ وجود دارد ، قلم پابرهنه راه مىرود ؛ نفس آدمى در همصحبتى زمستان افسرده دود مىشود ( يعنى نابود مىگردد ، مثل دود به هوا مىرود ) ، ابروى خميدهء معشوق مثل هلال جامهء كتان حيات را مىسوزاند ( از ميان مىبرد ) ، سرو آزاد [ از تعلّق ] مىآيد و آزاد مىرود ؛ نهال سايهء خود را پريشان مىدارد ، بهار بر غنچهيى