درين وادى كه من مىباشم آبادى نمىباشد * ( سياهى مىكند ) از دور گاهى چشم آهويى
از چندربهان برهمن :
چه ( اختلاط ) بارباب عقل شيدا را * به ( طَور ) خود بگذاريد لحظهيى ما را
ازغنى كشميرى :
تا تو رفتى كس دگر ننشست در پهلوى ما * رنگ با اين ( اختلاط ) آخر پريد از روى ما
گشت چون رشتهء عمرم كوتاه * معنى ( سالگره ) فهميدم
از نصيرا :
بهر راحت نزدم ( بخيه ) به زخم دل خويش * دوختم سينه كه بار دگرش چاك كنم
بشعر شهرهء آفاق گشتهام ، اينست * يكى ز جمله ( غلطهاى در جهان مشهور )
بهار مىرود امّا ز سبزهء خط تو * زمانه ( سَرخطِ تعليم ) صد چمن دارد
از محمّد سعيد اشرف :
گر نگين نيست نگين دان طلا را ( عشق است ) * ( حُسنِ ليمويى ) آن ( آبله روهم بد نيست )
چو نور چشم ضعيف از نظارهء ( عينك ) * شود ز ساغر مى ( خاطر پريشان جمع )
از نوعى خبوشانى :
ز بزمت كه شد صبح دل شام او * چراغيست خورگردِ ( گُلجام ) او
از تأثير تبريزى :
روشن بود ز عالم بالا فضاى دل * ( گُلجام ) دارد از مه تابان سراى دل
هزار شكر كه هنگام رفتن از در تو * چو ( استخاره نمودم ) با شك ( راه نداد )
از قاسم خان جوينى :
از پس صد سال آتش مىفروزد از چنار * تا نپندارى كه درس عشق ( پيرآمور ) نيست