تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
شعله‌هاى شوخ از صرصر شود بىباك‌تر * سيلى استاد ( بازيگوش ) مىسازد مرا خاموشِ بىكمال چو ( باروتِ بىصدا ) ست * باشد ز ( پوچ گو بمراتب ) كشنده‌تر در خاك و خون كشيده مرا ترك‌زاده‌يى * مژگان به ( ناز بالش ) دل تكيه داده‌يى بهار عمر ملاقات دوستدارانست * چه ( حظ كند ) خضر از آب زندگى تنها طاعت كند سرشك ندامت گناه را * ( بارش ) سفيد مىكند ابر سياه را نه از روى بصيرت سايهء بال هما افتد * ( سيه مست ) است دولت تا كجا خيزد كجا افتد لبِ سؤال سزاوار ( بخيه ) بيشترست * عبث بخرقهء خود ( بخيه مىزند ) درويش با دوستان حق چه كند خصم ( شعله‌خو ) * باغ و بهارهاست در آتش خليل را
از عنايت خان آشنا :
حَظ از وصال نيست چو معشوق ( شعله‌خو ) ست * ماهى در آب گرم شناور نمىشود
از ميرزا عبد الرحيم خانخانان ( رحيم ) :
از آن خوشم بسخنهاى آشناى رحيم * كه اندكى به ( ادا ) هاى عشق مانندست نيَم ( فضول ) كه جويم وصال همچو تويى * بس است همچو منى را خيال همچو تويى
از طالب آملى :
مصاحبان ( تُنك ظرف ) چون نگين ( دولايى ) * شوند پرده درِ عيب هم بوقت جدايى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 556 | ذبيح الله صفا