گر من بجاى جوهر آيينه بود مى * بى ( رونما ) ترا به تو كى مىنمودى
چنان ز حُسنِ تو اجزاى بزم رفته ز هوش * كه گر صراحى مىبشكند ( صدا نكند )
از طغراى مشهدى :
حروف و نقط جمله از بوى هم * ( سيه مست ) افتند بر روى هم
از ملّا منير لاهورى :
خواهم كه كشم قامت او را در بر * ( اندازِ ) بلنديست ، خدا آرد راست
اى عام بدور نگهت بيهوشى * با ابروى تو كرشمه را ( سرگوشى )
از سرمه سخنگو شده چشم سيهت * ( حرفى ) است كه سرمه آورد خاموشى
از ميرزا جلال اسير :
اجل هم جان بمنّت مىگرفت از كشتهء نازت * گر از چشم تو مىآموخت ( كافر ماجرايى ) را
نرگسستان شده بزم از نگهت * ( چقدر نام خدا خوش چشمى ! )
از كليم كاشانى :
خورشيد اگر نقابدارست * ( منقل ) مشعوقِ در كنارست
محراب جهانيان ( بُخارى ) است * تسبيح خلايق از شرارست
از سليم تهرانى :
به ( عيشآباد ) هندُستان غم پيرى نمىباشد * كه مو نتواند از شرم كمرها شد سفيد اينجا
نو بهارست چمن در پى سامان گلست * ابر بر روى هوا دود ( چراغان ) گلست
از ميرزا رضى دانش :
رفتى و از اشك بلبل بر چمن طوفان گذشت * روز بر گل چون ( چراغان ) شب باران گذشت