كارش اصلا بمعنى استفاده از زبان محاوره در شعر نبود . گويا همين طرز از سخنوريست كه ملّا عبد الباقى نهاوندى بهنگام سخن گفتن از عرفى آن را « طرز تازه » دانسته و گفته است كه « الحال در ميانهء مستعدان اهل زمان معروفست و سخن سنجان تتبّع او مىنمايند » « 1 » .
سادهگويى در سخن وقتى با ايراد معنيهاى نو و نكتههاى دقيق و مضمونهاى باريك ملازم گرديد طبعا شاعر را بيشتر از آنچه باب شده بود بساده گفتن واداشت ، يعنى همچنانكه غزالى مشهدى گفته ، و نقل كردهام ، شاعر بدنبال تكلّف و تصنّع در كلام نرفت بلكه بجاى آن وقت خود را صرف يافتن معنيهاى تازه و باريك كرد ، ولى همانطور كه پيش ازين گفتم كار شاعران به همين توجّه بمعنىهاى دقيق منحصر نماند بلكه پرداختن بمضمونهاى دقيق آنان را در هر گام بيشتر از پيش بفرو رفتن در خيالهاى ژرف واداشت و چون بيان وهمهاى باريك در كلام محدودى كه در هر بيت داريم باستادى و مهارت تامّ و تمام بازبسته است ، اندكاندك خيالپردازى
هامش
( 1 ) - براى آنكه خواننده بحقيقت اين توصيف راه جويد چند بيت از يك قصيدهء او كه در ستايش حكيم مسيح الدين ابو الفتح گيلانى سروده است نقل مىشود تا بگفتوگوى سادهء او در قصيدههايش پى بريم :خدا يگانا دارم حكايتى بر لب * كه چون مديح تو نتواندم بلب استاد
خيال بندگيت دوش نقش مىبستم * ز روى كسب شرف نىزر وى استعداد
كه ناگه از در انديشه خانه شاهد عدل * كه شمع خلوت اسرار مبداءست و معاد
كرشمه سنج و تبسمكنان درآمد و گفت * كه عيد بندگى صاحبت مبارك باد
من از تبسم اين حرف دلگشا گفتم * كه اى ز لطف كلام تو ملك هزلآباد
نه آسمانم و نى آفتاب و نى بهرام * كزين مطايبه گردم ز سادهلوحى شاد
تو هم ز حرف تنك مايه تر زبان نشوى * بگو كه صورت اين مژده از چه معنىزاد
جواب داد كه اين مژده را دليلى هست * كه دست فطرتم آن را بطاق حصر نهاد
همين نفس ادب آموز قدسيان جبريل * دريچهء حرم قدس را بديده گشاد
بسوى كاتب اعمال بانگ برزد و گفت * كه اى رقم كش كردار خوب و زشت عباد
بشوى نامهء عرفى كه ايزد متعال * ز بندگان خودش برگزيد و كرد آزاد
اگرنه بندگى صاحبت بفال آمد * سبب چه بود كه جبريل اين ندا در داد
به خدمت آمدم اينك بگو چه مصلحت است * بر آستان تو بايد نشست يا استاد