گرچه تو اين حرف كزو بستهاى * خود بگرفتم كه نكو بستهاى
ماشطه با غاليه و سندروس * دعوى شويى نكند بر عروس
قطع نظر كن ز خيال دگر * ز آنكه پسرخوانده نگردد پسر
هرچه خدا داد به آن شادباش * طالب معنى خداداد باش
قصد خيال دگران تا بكى * جود بمال دگران تا بكى
گه بتوارد علم افراختن * گاه بتضمين سپر انداختن
اينهمه از كودكى راه تست * وينهمه از فكرت كوتاه تست
فيض ازل را نبود انقطاع * ملك ابد را نبود انتزاع
امّا فيضى اگرچه ميان هنديان پارسىگوى در عهد خود يكتا بود ليكن تازگى سخنش چندان نبود كه بتواند گويندگان عهد را بر اين سياق راهبرى كند به همين سبب بود كه على احمد نشانى لاهورى ( م 1020 ه ) پسر مولانا حسين نقشى لاهورى انگشت بر سخن او نهاد و او را مقلد و تكراركنندهء لفظ و معنى اين و آن خواند و در ابياتى برهمان وزن مركز ادوار بر او تاخت و گفت :
. . . دعوى ايجاد معانى مكن * شمع نهاى چرب زبانى مكن
شعله سرشتا ز گهرهاى پاك * لاف مزن هست چو در كيسه خاك
طبع تو هرچند دَرِ هوش زد * يك سخن تازه نشد گوشزد
آنچه تو گفتى دگران گفتهاند * در كه تو سفتى دگران سفتهاند
خانه كه از نظم بيا راستى * آب و گلش از دگران خواستى
سقف منقش كه در آن خانه است * رنگ وى از خامهء بيگانه است
طبع تو دارد روش باغبان * ساخته باغى ز نهال كسان
سبزهء آن باغ ز راغِ دگر * هر گل رعناش ز باغ دگر
غنچهء آن گرچه روانپرورست * ليك ز خون جگر ديگرست
بيد كه بىميوه سرى بركشيد * برگش از آن دانه مشجر كشيد
تازگى ان نه ز باران تست * از خوىِ پيشانى ياران تست
چند پى نقد كسان سوختن * چشم بمال دگران دوختن