اين توجّه بنوآورى امريست كه از آخرهاى عهد تيمورى ، از همان روزگار كه شاعرانى از قبيل فغانى و هلالى ظهور مىكردند ، قوّت گرفته و دنبالهء خود را بسدهء دهم و بشاعرانى مانند وحشى و عرفى و فيضى كشانيده بود .
فيضى ( م 1004 ه ) در منظومهء مركز ادوار بحثى دارد كه نشان از ملامت شديد همعهدانش از پرداختن شاعر بظواهر و نينديشيدن بمعنى و مضمون مىدهد . حاصل سخنش اينست كه چنين شاعران هنر خود را در قافيه سنجى و آوردن رديف و عبارت پردازى دانسته از فكر نو و معنى نو كه در لفظ استادانه بيان شود غفلت دارند ، و توصيه مىكند كه بايد در اين راه واپس ننگريست و بلكه تنها به پيش رفت يعنى به راه تازگى و نوى ، بگرد سخن كس نگشت و از كسى معنى برنداشت . او مىپندارد كه باب فيض ازلى همواره باز است و بايد از راه تصفيهء باطن اين در را بسوى خود گشود ؛ نبايد بتاراج لفظ و معنى و خيال ديگرى رفت و گفت كه آرى اين معنى ديگريست ولى من به ازو پرورش دادهام ، يا آنكه معنى و مضمون ديگرى را آورد و دعوى توارد كرد ، و يا آنكه از شعر اين و آن ببهانهء تضمين ديوان خود را پر نمود .
اينها همه كارهاى كودكانه و نابخردانه است ، بايد آمادهء بهرهمندى از فيض ازلى بود كه هيچگاه منقطع نگرديده و نخواهد گرديد :
شعر باندازهء جمعى ظريف * پيروى قافيه هست و رديف
رفته و خود را بعبارت زده * فكرتشان خانهء غارت زده
تا ز تو آراسته گردد سخن * معنى نو بايد و لفظ كهن
در ره دل پيشرو و پس مگرد * گرد بگرد سخن كس مگرد
تصفيهء باطن مرتاض كن * رو بسوى مبداء فيّاض كن
دزد سخن راه بجايى نبرد * كز كف او باز قفايى نخورد
چند بتاراج سخن ساختن * بزم ز شمع دگر انداختن
چند خيال دگر اندوختن * كيسه پى نقد دگر دوختن
گر به تو گويم كه خيال تو نيست * وين همه انديشه مجال تو نيست
بانگ برآرى كه نكو بستهام * معنى او را به از و بستهام