ريخت چون دندان اميد زندگى بىحاصل است * مىرسد بازى به آخر مُهره چون برچيده شد
محو شد نور خرد تا شد مرا سَودا بلند * روزها كوتاه گردد چون شود شبها بلند
از ميرزا عبد القادر بيدل :
تواضعهاى ظالم مكر صيادى بود بيدل * كه ميل آهنى را خم شدن قلاب مىسازد
مُرده هم فكر قيامت دارد * آرميدن چَقَدر دشوارست !
اين گونه تمثيلها كه حكم مَثلِ سائر يافته باشد در اشعار شاعران عهد صفوى بسيارست زيرا آن گويندگان چنان كه خواهيم ديد بسى از مضمونهاى شعرى را از محيط دَوروبَرِ خود و از زندگانى روزانه برمىداشتند و به همين سبب در سخنانشان نكتههاى قابل انطباق بر زندگى اجتماعى و فرنهادهاى اخلاقى فراوان يافته مىشود .
15 ) درين ميان نبايد از بعضى بيتهاى مشهور آن عهد غافل بود كه از كثرت شهرت و رواج بحدّ شياع رسيده حكم مثل سائر يافتهاند امّا مثل نيستند و عادة در توضيح مقال گوينده و اثبات يا تعليل و توجيه آن به كار مىروند و در چنين موردهاييست كه مىتوان آنها را جانشين و قائم مقام مَثَل دانست . از آنهاست :
عمر اگر خوش گذرد زندگى خضر كمست * ور به سختى گذرد نيم نفس بسيارست
( حسن بيگ رفيع قزوينى )
شبهاى هجر را گذرانديم و زندهايم * ما را بسخت جانى خود اين گمان نبود !
( شكيبى )
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را * چندان امان نداد كه شب را سحر كند
( حكيم شفايى )
ز غارت چمنت بر بهار منّتهاست * كه گل بدست تو از شاخ تازهتر ماند
( طالب آملى )