از طالب آملى :
مرا كيفيّتى ز آن چشم كافيست * رياضتكش ببادامى بسازد
از امانى :
در ره عشق صلاح از من رسوا مطلب * كافر عشق چهداند كه مسلمانى چيست
از قُدسى :
نيكو نبود هيچ مرادى بكمال * چون صفحه تمام شد ورق برگردد
بار دل عارف نشود جلوهء دهر * آيينه ز عكس كوه سنگين نشود
زود به كردم من بىصبر داغ خويش را * اوّلِ شب مىكشد مفلس چراغ خويش را
از سالك قزوينى :
همّتِ برجسته از ننگ علائق فارغست * خار نتواند گرفتن دامن كوتاه را
از سالك يزدى :
آشنايى كهنه چون گرديد بىلذّت بود * كوزهء نو يك دو روزى سرد سازد آب را
از واعظ قزوينى :
سر برون آورد عكس از روزن آيينه گفت * فيض صحبت مىتواند سنگ را آدم كند
از مير صيدى :
دست و دل بايد فراخ از جود صاحب مال را * تنگ چشمى مىكند سرگشتهتر غربال را
از ميرزا جلال اسير :
نيست آسان خاطر جمعى پريشان داشتن * مىگدازد برق خود را چون بخرمن مىزند
از قاسم خان جوينى :
بعد ازين در عوض اشك دل آيد بيرون * آب چون كم شود از چشمه گل آيد بيرون
از ميرزا صائبا :
ده در شود گشاده شود بسته چون درى * انگشت ترجمان زبانست لال را