تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
گفتم ندهى دل نشنيدى سخنم را * از آينه ديدى چقدر ناز كشيدى !
از كليم كاشانى :
كه دل بر جا تواند داشت پيش چشم شهلايش * كشد ز آيينه بيرون عكس را مژگان گيرايش نيست نفس دون امانت‌دار يك جو اعتبار * حق بدست ماست گر چيزى به خود نسپرده‌ايم پيش پا را نتواند ز سيه روزى ديد * در كف هركه چراغى ز هنر يافته‌ام
از سليم تهرانى :
چشم توام ز هوش تهى دست مىكند * يك سرمه‌دان شراب مرا مست مىكند دل از هواى صحبت جانانه پُر شدست * يك كس درون نيامده و خانه پُر شدست بفكر عشق بنازم كه خوب پيدا كرد * براى قفل جنون پرهء بيابان را
از حكيم ركناى مسيح :
قطره‌ها جمع شد از ديدهء من دريا گشت * ناله‌ها پهن شد از سينهء من صحرا گشت فضاها بس‌كه پرشد از غبار خاطر تنگم * بهرجا سست گشتم تكيه بر ديوار خود كردم
از حكيم شفايى اصفهانى :
پرستارى ندارم بر سر بالين بيمارى * مگر آهم ازين پهلو به آن پهلو بگرداند ناتوان مرغ ضعيفى مگر افتاده بدام * كه صبا در خم زلفش قفس از مومى ساخت
از طالب آملى :
لخت دل برمژه سيماب شد از گريهء ما * سرمه در چشم سفيداب شد از گريهء ما شوق نظّارهء رخسار تو از پردهء دل * اشك را رقص‌كنان بر سر مژگان آرد چنان ز حسن تو اجزاى بزم رفته ز هوش * كه گر صراحى مى بشكند صدا نكند طالب نگهم عزم لبى داشت كه ناگاه * پاى مژه لغزيد و بچاه ذقن افتاد مُردم ز رشك ، چند ببينم كه جام مى * لب بر لبت گذارد و قالب تهى كند
از ميرزا صائباى تبريزى :