تيغ زبانش را براى برش و تأثير بايد مانند هر شمشير آب داد ، اما از كدام آب ؟ از اشك بلبل ! نه ، از درياى اشك بلبل كه موج از آن برآيد !
ميرزا جلال اسير كه در ساختن اين گونه بيتها از پيشقدمان شناخته شده است در نزديك به تمام غزلهاى خود ازين قبيل بيتها آورده است . گويد :
صبرم حريف عربدهء نيم باز نيست * شادم كه عمر رنجش بى جا دراز نيست
ناز معشوق چو سيه مستى عربدهجويى مىكند و صبر شاعر با همه توانايى و زورمندى حريف آن عربدهجوى غوغاگر نيست اما شاعر دلش را بدين خوش مىكند كه رنجش بيجاى وى دير نمىماند و عمرى دراز ندارد . تشخّص وجودهاى خيالى در همهء اين اجزاء آشكار است ؛ و نيز درين بيت او :
سرمهء چشم هوس بادا كف خاكسترم * گر بدام شعله چون خاشاك بالوپر زنم
شخص خيالى هوس چشمى دارد كه سرمه بر آن كشيدهاند ، و شعله دامى است كه خاشاك چون مرغى در آن بالوپر مىزند ! ازينگونه بيتها بسيار و بسيار در ديوانش خواهيد يافت .
اگر خواننده از من توقع توضيح هر بيتى [ كه طبعا سخن را بدرازا خواهد كشانيد ] ، نداشته باشد ، مىتواند اين چند بيت ديگر را هم بخواند و خود آنها را تحليل و تعبير نمايد . از زلالى خوانسارى :
ز بس لبريز مهرت شد درونم * نمىگنجد بخونم رنگ خونم
چو مژگانتر كشى كرده حمايل * همه پيكان تيرش غنچهء دل
پى نظّاره مهر از تاب آنرو * گرفته دست بر بالاى ابرو
ز جستن جستن آن سايه در دشت * چو مرغ آشيان گم كرده مىگشت
از ميرزا جلال اسير :
پس از عمرى بسويم گر نگاهى كرد جا دارد * شهيد زخم شمشير تغافل اجرها دارد
غيرت روا نداشت كه تنها گذارمش * عمر عزيز برقدم نامه برگذشت
در پريشانكدهء يأس بود فيض رسا * سايهء بيد خوش آينده شمالى دارد
صبح خندان مىشود بر روى تيغ آفتاب * كاملى بايد كه از تقصير جاهل بگذرد