افتاده و از شعلهء آن بيمست تا نامش نيز بسوزد . گويا بيدل اين مضمون را در مقابلهء مضمونى شبيه از صائب آورده باشد :
دل آسودهيى دارى چه مىپرسى ز آرامم * نگين را در فلاخن مىنهد بىتابى نامم
درين بيت كثرت اضطراب و ناآرامى شاعر بنام او كه اينجا چون جاندارى پذيراى ناآراميست نيز سرايت كرده و او را بىتاب ساخته ، و آن بىتابى چنان شديدست كه از نام بنگين انگشترى ( كه پيشينيان اسم خود را بر آن مىكندند ) سرايت كرده است ، و اينك او را چنان از جاى خود مىكند و پرتاب مىكند كه سنگى را از فلاخن پرتاب نمايند !
طالب آملى گويد :
ز آن چهره گل بدامن انديشه مىكنم * خورشيد مىفشارم و در شيشه مىكنم
درين بيت انديشه چون كسيست كه قبايى و آن قبا دامانى داشته باشد و او آن دامان را از « گل چهرهء » معشوق پركند ، اما در اينجا مظروف چندان زياد و ظرف چنان كوچك است كه به « خورشيد فشرده » يى ماند كه در شيشهيى بگنجانند !
اين بيت ميرزا عبد القادر بيدل هم خواند نيست :
نقد پيرى ثمر عاقبتانديشى ماست * زندگى زير قدم ديد خمى پيدا شد
زندگى گذران چون رهروى صاحب قدم در گذرگاه خود در جستجوى « نقد پيرى » خم شد و به زير قدم خويش نگريست . قامت خميدهء سالخوردگان بدينسان پديدآمده است !
كار ابهام در بيت زيرين از بيدل سخت بالا مىگيرد ، در سخن گفتن از چنار بىثمر كه از راه مصلحتانديشى آتش در خود مىافگند تا ديگرانش بگناه بىثمرى نسوزانند :
بهار بىثمرى جمله باب سوختنست * خيال مصلحتانديشى چنارم سوخت !
شوكت بخارى با آن لحن دلنوازى كه در سخنهاى خود دارد ، ديوانش را با اين بيت آغاز مىكند و همهجا به همين سياق پيش مىرود :
الهى رنگ تأثيرى كرامت كن زبانم را * بموج اشك بلبل آب ده تيغ زبانم را