تخيل و توهّم استوار باشد ، بيان مىكرد و به همين سبب تشبيهات خيالى و وهمى و استعارههاى متخيّل ژرف در كلام اين دسته از شاعران بسيار است ، بحدّى كه گاه رسيدن بكنه معنيهاى آنان مشروط بر داشتن همان نازك خياليهاى گوينده مىگردد ، و يا خواننده بايد به همان عالم توهّم كه شاعر در آن سير مىنموده است وارد شود تا مقصود حقيقى او و مفهوم واقعى سخنش را درك كند .
از جملهء اختصاصهاى اين طرز آنست كه شاعر به خيال خود « تشخص » مىبخشد و سپس همان عملها و صفتها و نسبتها را كه براى يك جاندار متصور است براى آن « شخص خيالى » به كار مىبرد ، مثلا درين بيت از ناصر على سهرندى :
كريمان با توانگر هم باحسان پيش مىآيند * نباشد چشم بر سامان دريا ابر نيسان را
« ابر نيسان » بگونهء فردى ذيروح درآمده كه چشم نداشتن يعنى انتظار نداشتن چيزى از كسى [ كه درينجا درياى ثروتمند و صاحب سامانست ] به او نسبت يافته و يا عمل او تصوّر گرديده است . و باز ناصر على در بيت زيرين :
ندارد حيرت دل تاب حسن بىحجابش را * كه باشد صافى آيينه شبنم آفتابش را
براى دل تصوّر احساس تحير كرده و آنگاه آن حيرت را تشخص بخشيده و سخن از ناتوانى آن در برابر حسن بىحجاب معشوق بميان آورده است . حسن معشوق هم در نظر او زيبانگارى بىپرده است كه حتى حيرت را بحيرت مىافگند و بناتوانى مىكشاند . خيالانگيزتر از مصراع اول بيت بالا مصراع دوم آنست .
منظور من آن نيست كه درينجا صفحهها از نقل اين گونه تعبيرها سياه كنم .
مراجعهء خواننده بمنتخب اشعار بسيارى از شاعران در همين جلد براى او بيشتر از نقلهاى من سودمند خواهد بود امّا بيان اين نكته درينجا ناگزيرانست كه اين گونه تخيلهاى حاد و ساختن و پرداختن « اشخاص خيالى » بشعر نوعى از ابهام در معنى مىبخشد و معنيهاى ابهامانگيز بوجود مىآورد ، مثلا در اين بيت از بيدل :
بسكه برق يأس بنياد من ناكام سوخت * مىتوان از آتش سنگ نگينم نام سوخت
برق يأس چنان بنياد حيات او را سوخته كه حتى آتش بر نگين انگشتريش