و خانهنشين شدند و اين دومى كه تاب كورى و خانهنشينى نداشت خود را كشت ! شاهنشاه مقتدر صفوى با همه مآلانديشى كه داشت بسبب همين ترس ، نوادگان خود را بخواجهسرايان و اهل حرم سپرد تا در كنار خواجگان و زنان بزرگ شوند و از آن ميان سام ميرزا را خوب مىشناسيم كه بعد از جلوس بجاى نيا باسم پدر خويش ناميده شد و « شاه صفى » لقب يافت . وى دوران سلطنت خود را به بادهگسارى و خوشگذرانى با زنان بسرآورد و زمام امور را در دست وزير و نديمانش نهاد . باقى پادشاهان صفوى تا آخر بر همين منوال تربيت شدند و هنگامى كه شاه سلطان حسين بمحاصرهء افغانان دچار شد در « دمورقاپى . . . چهل شاهزادهء صاحب ريش . . . و صد و ده شاهزاده بسن پانزده سال و چهارده سال كمتر بودند » « 1 » كه يقينا گروه بزرگى از آنان حاصل همخوابگيهاى متمادى آن « پادشاه جمشيد نشان » با زنان و كنيزكان بىشمارش بود . همه اين شاهزادگان از همان تربيتى برخوردار بودند كه شاه عباس بزرگ مرسوم كرده بود يعنى ادب آموختن از زنان حرم و خواجهسرايان و سواد اندوختن از معلمان و مؤدبانى كه معمولا در سرخانه بزرگان آمدوشد مىكردند .
ليكن از تربيتى كه لازمه فرمانروايى و لشكر آرايى بود بهرهيى نداشتند و به همين سبب چون پادشاهى يافتند بست و گشاد كارها بدست وزيران و خواجهسرايان و اهل حرم افتاد و پادشاهانى كه وجودشان مدار كلى امور بود بمردان عاطل بيهودهيى مبدل گرديدند و در اين ميان هم بر اثر سعايت و دخالت مغرضان يا در نتيجه درنده خويى شاه صفى و شاه سليمان و بىلياقتى شاه سلطان حسين بسيارى از مردان لايق و مؤثر بقتل رسيدند كه فقدان بعضى از آنان مانند امامقلى فاتح هرموز و زينل خان شاملو سپهسالار ضايعهيى بزرگ براى كشور بود . از جمله آخرين كارهاى اين گونه پادشاهان كه پايههاى تخت پادشاهى صفويان را بطور قطع درهم شكست كور كردن و زندانى ساختن فتحعلى خان اعتماد الدوله داغستانى وزير اعظم شاه سلطان حسين
هامش
( 1 ) - رستم التواريخ ، چاپ سوم ، 2537 شاهنشاهى ص 146 .