*
روزى كه شود خاك ره يار سر من * ترسم كه برد باد ز كويش اثر من
گفتم كه مگر خال لبت نقطهء جانست * لب بست كه ننشست مگس بر شكر من
پامال غمم كرد قَدِ دوست چو سايه * يعنى كه بجايى مرو از خاك در من
صراف بسى وصف در و گوهر خود گفت * خنديد كه بهتر نبود از گهر من
گفتى نبود عاشق زارى چو سليمى * احسنت ، زهى دلبر صاحب نظر من
پسر و جانشين سلطان سليم ، يعنى سليمان قانونى هم با همه اشتغالهاى نظامى و سياسى « گاهى بنظم اشعار خاطر شريف خود را مىگماشت » « 1 » ، و اين دو پادشاه كه نام بردهام درست معاصر و معارض دو پادشاه بزرگ صفوى يعنى شاه اسمعيل و پسرش شاه تهماسب بودند و سنّت پارسىگويى و پارسىسرايى و ترغيب صاحب سخنان فارسى را از عثمانيان پيشتر از خود بعهد صفوى كشانيدند و بعد از آنان اين سنّت همچنان تا ديرگاه از دورهء مورد مطالعهء ما امتداد داشت و نه تنها خاندان سلطنتى بلكه رجال و بزرگان كشور و خاندانهاى معروف و نيز مشايخ صوفيهء مولويه و بكتاشيه ، در روم و بعضى از كشورهاى تابع عثمانى به زبان و ادب پارسى توجه و اشتغال داشته آن را بعنوان يك زبان اشرافى مىآموخته و بگرد آوردن نسخهها از شعر پارسى مى - پرداخته و بانشاء و ترسل بدين زبان آشنايى حاصل مىنمودهاند ، ولى نه دلنمودگى خواندگاران بپارسى و پارسىگويى بپادشاهان هند و ايران مىرسيده و نه استقبال پارسىگويان بدرگاه آنان و بزرگان درگاهشان ( مگر در آغاز عهد صفوى و در بحبوحهء كشتار و آزار سنيان و عالمان و اديبان سنّى چنان كه ديدهايم ) ، زيرا آنان هم همان تعصب صفويان را بنوعى ديگر و در مقام واكنش نسبت بسياست قزلباشيه ، داشتهاند ، و از اينروى « باب عالى » و درگاههاى وابسته به آن نمىتوانستند پناهگاههاى دلپذيرى براى آزادانديشان باذوق ايرانى باشند . ازين گذشته هرچه بر عمر سلسلهء آل عثمان افزوده گشت به همان نسبت توجه آنان و اهل روم از پارسى كاسته و بر تركى
هامش
( 1 ) - تحفهء سامى ، ص 19 ؛ مجمع الفصحاء ، ج 1 ، ص 30 و جز آنها .