تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
سليم عثمانى ( 918 - 926 ه ) ديوان فارسى خويش را ترتيب مىداد درحالىكه به عكس بنيانگذار سلسلهء صفويه از وى شعر تركى بسيار كم و گويا تنها يك بيت روايت شده است . دربارهء شاعرى او و پسرش سلطان سليمان خان قانونى ( 926 - 974 ه ) متخلّص به « محبى » پيش ازين « 1 » سخن گفته‌ام و تكرار آن درينجا شايسته نيست . تنها اين نكته را بايد يادآورى كنم كه نسخهء ديوان فارسى سلطان سليم كه در جلد گذشته از قول فخرى هروى مؤلف روضة السلاطين بدان اشاره نموده‌ام در كتابخانهء ملى پاريس از نظر گذشت « 2 » كه در حدود يكهزار و پانصد بيت از قصيده ( در ستايش خدا و پيامبر ) و غزلست كه در آنها گاه سليم « 3 » و گاه سليمى « 4 » تخلص كرده است ، و از آن براى تتميم فائده اين سه غزل نقل مىشود :
اى ز سوداى سر زلف تو حيرانى ما * بر سر كوى غمت حشمت سلطانى ما شانهء سنبل مشكين تو شد پنجهء غير * حق عليمست كز آنست پريشانى ما هردو زلفت كه بود مطلع ديباچهء حسن * سر خط عشق ازو شد خط ديوانى ما دور از خاك درت رونق شاهى جستيم * بجز اين نيست در ايّام پشيمانى ما يا رب از غيرنهان دار چو سرّ ابدى * عشق آن عارض و غم خوردن پنهانى ما صيد كرديم بافسون سخن خوبان را * گو بدانند مه و مهر پريخوانى ما چون نسيميم كم آزار سليمى كه دهند * همه آفاق گوايى بمسلمانى ما
*
در دلم باز از غم تو گفت‌وگويى ديگرست * ماهرويان را ملال ماه‌رويى ديگرست جلوهء خوبى مزن اى شمع بر چشمم بسى * كآتشم در جان ز عشق عشوه‌جويى ديگرست گر ترا خو با جفا و جور و بيدادى شدست * بيدلان را نيز با هجر تو خويى ديگرست چون سليمى يكدل و يكروى عشق آن مهم * گرچه او را دل بسويى رو بسويى ديگرست
هامش
( 1 ) - همين كتاب ، ج 4 ، ص 142 - 143 . ( 2 ) - نسخهء خطى فارسى بشمارهء (350 Ancien fonds persan) ( 3 ) -سليم خصم سيه دل چه داند اين حالت * كه از ظهور الهيست فتح لشكر ما( 4 ) -سوخت از حسرت سليمى رحم كن بر حال او * ماه من تا كى فروزى آتش رخسار را