*
برون ز كوى تو با خون ديده خواهم رفت * هزار طعن ز مردم شنيده خواهم رفت
بپاى بوس تو چون آمدم چه دانستم * كه پشت دست بدندان گزيده خواهم رفت
*
شام فراق كار من زار مشكلست * صبح وصال گر ندمد كار مشكلست
جان دادنم بپاى تو آسان بود ولى * محروميم ز دولت ديدار مشكلست
شايد اجل مدد كند احمد كه وارهم * از محنت حيات كه بسيار مشكلست
*
زمانه مرهم ريشى نمىنهد بر دل * كه بر جراحت من كار نيشتر نكند
مراست طاقت يك نالهء دگر احمد * نعوذ باللّه اگر در دلش اثر نكند
*
از كينهء چرخ واژگون مىگريم * وز جور زمانه بين كه چون مىگريم
با قدّ خميده چون صراحى شب و روز * در قهقههام « 1 » و ليك خون مىگريم
*
ايام شباب رفت و خيل و حشمش * تلخست مىپيرى و من مىچشمش
خم گشته قدم ز پيرى و من ز عصا * زه كردهام اين كمان و خوش مىكشمش
* * *
سخن گفتن دربارهء همهء اين گونه قدرتمندان محلّى كار را بدرازا مىكشاند ، و چون هنگام مطالعه دربارهء دانشمندان و مؤلفانى كه پيش ازين ديدهايد ، يا دربارهء سخنورانى كه بعد از اين خواهند آمد ، بنام اين گونه بزرگان باز مىخوريد ، همين اشارهء كوتاه را دربارهء چند نمونه از آنان كافى مىدانم .
خواندگاران سخنور
در همان روزگار كه شاه اسمعيل صفوى متخلص بخطايى سرگرم ايجاد ديوان تركى خود بود « 2 » ، خواندگار « 3 » روم سلطان -
هامش
( 1 ) - ايهامست بدژ قهقهه كه در آن محبوس بود .
( 2 ) - بنگريد به همين كتاب ، ج 4 ، ص 136 - 137 .
( 3 ) - پيش ازين ديدهايم كه « خواندگار » يا « خوندگار » ( - خداوندگار ) عنوان خطابى سلاطين عثمانى بود .