در دفترخانهء شاهى كه او داشت گروهى از منشيان و شاعران مشهور زمان مانند ميرزاشانى و ميرزا رضى آرتيمانى و مشرقى و ميرزا شفيع خوزانى گردآمده بودند و اين دفترخانه بعد از مرگ شاه عباس همچنان محل اجتماع و نگهداشت اديبان زمان بود ، و دور نيست كه اين پادشاه قسمتى از اين كوششها را بهم چشمى با معاصر خود جلال الدين اكبر انجام مىداد . وى خود نيز گاه شعر مىسرود . ازوست :
محبت آمد و زد حلقه بر دل و جانم * درش گشودم و شد تا بحشر مهمانم
نه هست هستم و نه نيستم ، نمىدانم * كه من كيم ، چه كسم ، كافرم ، مسلمانم ؟
اگر مسخّر كفرم كه بست زنّارم * وگر متابع دينم كجاست ايمانم ؟
ازينكه هردو نيم بلكه عاشقم عاشق * محبت صنمى كرده نامسلمانم
اگرچه هيچم و از هيچ كمترم ، امّا * يگانه گوهر درياى بحر امكانم
عجب كه از الم عشق جان برد عباس * كه درد بر سر دردست و نيست درمانم
صادقى افشار كتابدار وى در مجمع الخواص گفته است كه پادشاه مزبور « اگرچه بشعر گفتن تنزل نمىكند ولى وقتى ارادهء شعر گفتن كند چنين گويد :
ز غمت چنين كه خوارم ز كسان كنار دارم * من و بىكسى و خوارى بكسان چهكار دارم
مگذار بار ديگر بدلم ز سر گرانى * كه به سينه كوه حسرت من بردبار دارم
مگشا زبان بپرسش بگذار تا بميرم * كه ز جور بيحد تو گله بىشمار دارم
اين بيت زيبا نيز ازوست :
هركس براى خود سر زلفى گرفته است * زنجير از آن كمست كه ديوانه پُر شدست « 1 » .
از جملهء كارهاى سودمندش اين بود كه بعضى از عالمان و اديبان را مأمور تدوين كتابى مىكرد و هرساله مزدى به دو مىداد تا كار را بپايان برد . برخى از آن مؤلفان براى آنكه دوران انتفاع را درازتر كنند تدبيرهايى مىانديشيدند مانند مير صدر الدين پسر ميرزا شرف جهان قزوينى كه مأمور تأليف كتابى بنام تذكرة الشعرا بود
هامش
( 1 ) - تذكرهء نصرآبادى ، تهران 1317 ، ص 8 - 9 ؛ ترجمهء مجمع الخواص صادقى افشار ، تبريز 1327 ، ص 5 - 6 ؛ آتشكده ، تهران ، ص 76 - 77 ؛ دانشمندان آذربايجان ، محمد على تربيت ، تهران 1314 ، ص 253 - 254 .