تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
پياله گر به كف آيد بپند گو منگر * چو گل بود نظر از روى باغبان بردار اگرچه صرفه پسنديده نيست از مستان * چو شيشه جلوه كند شمع از ميان بردار زمانه هرچه دهد در بهاى عمر بگير * ز بد معامله گلخن بگلستان بردار وطن تمام خس و خار بىكسى است كليم * برو سواد وطن را از آستان بردار
علّت اساسى اين بىتوجّهى نخست آن بود كه دولت صفوى ، همچنانكه چندبار گفته‌ام ، بدست تركمانان پايه‌گذارى شده و خاندان سلطنتى تا مدتى طولانى با همين تركمانان مواصلت داشت و زبان اصليش تركى بود نه فارسى و شعر فارسى را هم ، كسانى چون شاه اسمعيل و پسران او و شاه تهماسب و فرزندان و فرزندزادگانش كه همه تركزاد بوده‌اند « 1 » ، بهمانگونه مىسرودند كه عبيد اللّه خان اوزبك يا ابو الغازى عبد اللّه خان اوزبك يا غازىگراى خان حاكم قريم ( كريمه ) و ديگر تركان پارسى سراى ، و اين درست حالتى است مقابل وضع خانوادگى و دربارى خاندان بابرى كه تا چند پشت به فارسى چون زبانى اصلى و خانوادگى مىنگريستند و از مربّيان ايرانى ( زن و مرد ) براى تربيت فرزندان خود استفاده مىكردند . اينجا فارسى « شكر » بود و آنجا تركى « هنر » . علّت بزرگ ديگر نفوذ و دخالت تركمانان قزلباش در كارهاى اساسى و اصلى كشور بود كه از عهد شاه اسمعيل اول تا مدّتى طولانى ادامه داشت و اگرچه از ميان اين تركمانان بعضى مشوّق پارسى سرايان بوده‌اند ليكن چيرگى با كسانى بود كه جز به كارهاى لشكرى و حكومتى نمىپرداختند و اگر شاعرى مدّاح را به خود راه مىدادند چون يكى از اسباب بزرگى و رياست به دو مىنگريستند . همّ شاهان و بزرگان دولت آن عهد بجاى توجّه بادب بيشتر مصروف تربيت و نگهداشت عالمان دين بود ، چنان كه در فصلهاى مربوط ديده‌ايم ، و اين تربيت و بزرگ داشت را سياست دينى صفويان و نيازشان بتقويت بنياد تشيّع ايجاب مى كرد و طبعا زيانش بحوزه‌هاى علوم عقلى و بادب و شعر متوجّه مىشد . از بزرگترين شاعران عهد شاه تهماسب كه در نو كردن شيوهء غزلگويى اثر
هامش
( 1 ) - سلطان خانم مادر شاه اسمعيل دوم و سلطان محمد از طايفهء موصلوى تركمان بود .