نيست در ايرانزمين سامان تحصيل كمال * تا نيامد سوى هنُدستان حنا رنگين نشد
ملا محمد صوفى مازندرانى ( م 1035 ه ) كه بعد از چندگاه سياحت در ايران باحمدآباد گجرات رفته و آنجا را مقرّ دائم خود ساخته بود ، دربارهء ناروايى فضل و دانش در زادگاه خود ، در ساقىنامهء خويش چنين گفته است :
مرا گرچه طبعيست گيتى فروز * در ايران زمين چون چراغم بروز
ندارم به هر بوم و بر نيّتى * نيرزم بيك نان بىمنتى
حقيرم به هر كوى و هر انجمن * چو فضل اندر ايران و درد رعدن
ندارد به من رغبتى هيچكس * در ايران چنانم كه در ديده خس
ازين بوم و بر مهر برداشتم * همه بوده نابوده انگاشتم
چنان مىروم زين ديار خراب * كه ماهى ز خشكى رود سوى آب
چو رفتم ازين منزل چون قفس * چو عمر شده بازنايم ز پس . . . « 1 »
اوجى ( م 1050 ) راست مىگفت كه شاعران تهى دست چون بهند مىرفتند توانگر مىشدند :
مفلسان از سفر هند غنى گرديدند * وقت آنست كه از هند شود ايرانى
و كليم كاشانى ( م 1061 ) كه در نخستين سفر خود بهند نتوانست بيش از دو سال و اندى دورى از وطن را تحمل كند « 2 » ، در غزل زيرين سرخوردگى خود را از سرزمين اجدادى و از وطنى كه « تمام خس و خار بىكسى » بود ، بيان مىكند و ديار غربت را اگرچه با خاك ميهن برابرى نمىتوانست كرد ، بر آن ترجيح مىنهد و غزل شيواى زيرين را در ذكر همين معنى مىسرايد :
نگويمت كه دل از حاصل جهان بردار * بهرچه دسترست نيست دست از آن بردار
اگر نسيم رياض وطن هوس دارى * بناله دامن خرگاه آسمان بردار
بعندليب شنيدم كه باغبان مىگفت * ز گلبنى كه بود سركش آشيان بردار
به راه عشق كه زارى و عجز مىطلبند * ز ساز و برگ سفر چون جرس فغان بردار
هامش
( 1 ) - تذكرهء ميخانه ، ص 492 .
( 2 ) - بشرح حالش در همين جلد مراجعه كنيد .