تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
حتى در بيان گوينده‌يى راجع بگويندهء ديگر كه « كشور بىراوج » بلندى قدر او را برنتافت چندانكه آن را رها كرد و بهند رفت . در شرح‌حال حكيم ركناى كاشى ( مسيح ) مرده بسال 1066 ه ، خواهيم ديد كه چندى ملازم شاه عباس بود ليكن سرانجام دچار بىمهرى او شد و ناگزير ايران را رها كرد و روى بهند نهاد . بعضى از معاصران كه بمرتبهء بلندش در شاعرى معترف بودند ازين پيش‌آمد متأثر شدند و از آن جمله مشرقى او را بگوهرى گرانبها ماننده كرد كه « ايران » از « بىجوهرى » او را بفروخت و از دست داد :
گوهرى بفروخت ايران آخر از بىجوهرى * كز شرف شد پنجهء خورشيد و دست مشترى . . .
از اين گونه سخنان باز هم در اثرهاى شاعران آن عهد و زمان مىيابيم و اگر هم چيزى نگفته و اظهار اسرارى نكرده باشند نفس عمل آنان در هجرت از ايران و تحمل دشواريهاى سفرى دراز تا بهندوستان ، خود بيان كنندهء همين حقيقتى است كه بر زبان صفى و سنجر و مشرقى رفت . نخستين كسى كه در دوران صفوى بىعلاقگى خود را نسبت بشاعران و شنيدن قصيدهء مدحى و غزل و قطعه از آنان ابراز كرد شاه تهماسب بود كه چنان كه خواهيم ديد ازين راه شاعران را متوجه سرودن شعر در منقبت و مرثيهء امامان كرد و يا بعبارت ديگر اين نوع شعر را كه سابقهء طولانى در ادب فارسى پيدا كرده بود ، بنوى رواج و روايى بخشيد ، و اگرچه اين كار او از رواج غزل و ترانه و ظهور شاعران غزلگوى بسيار پيش‌گيرى نكرد اما طبعا از ميزان اجتماع شاعران در دربار صفوى كاست چنان كه حتى تشويقهاى شاه عباس اول از چند شاعر نتوانست از هجوم آنان بهندوستان جلوگيرى كند ، و درست در گيرودار شكوه و جلال شاه - عبّاسى بعضى از شاعرال [ از آن جمله مير عقيل كوثرى م 1015 ه در آغاز منظومهء فرهاد و شيرين خود ] از كساد بازار شعر در ايران شكايت داشتند و بعد از روزگار آن پادشاه جليل هنوز آن شكايت به قوت خود باقى بود چنان كه از گفتار مير محمد - قلى سليم مرده در سال 1057 در بيت زيرين برمىآيد :