تشويق كنندگانى از شعرا باز مىخوريم ، مانند شاه عباس و مير ميران و امام قليخان و سلطان ابراهيم صفوى و حسن خان و حسينخان شاملو كه دربارهء هريك بجاى خود سخن خواهد رفت ، اما نه شمارهء اين گروه بوفور نظايرشان در هند بود و نه ثروتى كه در اختيار داشتند و نه سخاوتمندى و فراخ دستيى كه در چنين حال و مقامى بايسته است . بعضى از شاهان و رجال مملكت هم اصلا در چنين حطّى سير نمىكردند و با كفهاى فشردهء خود بر ناروايى بازار دانش و ادب در ايران مىافزودند . در شكايتنامهيى كه رستمدارى در مقدمهء رياض الابرار آورده چيرگى عالمان دين هم به صورت انگيزهيى بزرگ درين راه وصف شده و اين نيز به تمام معنى درستست . شاعران نيز هريك به نحوى ازينگونه شكايت نامها در سخنان خود دارند . مثلا آقا صفى صفاهانى كه شرح حالش را خواهيم ديد ، سرزمين ايران را كشور بىرواج خوانده و آرزوى رفتن بهند كرده است ، چنين نيز كرد و آنجا در خدمت دو بزرگمرد ايرانى يعنى ميرزا جعفر آصفخان و زمانه بيگ مهابتخان بمال و مقام رسيد . وى در ساقىنامهء خود كه در ايران سروده بود ، گويد :
بيا ساقى از احتياجم برآر * وزين كشور بىرواجم برآر
بهندم رسان خوش در آن مرزوبوم * بويرانه تا كى نشينم چو بوم
بملك عراقم چو گنجى به خاك * و يا موم در آتش تابناك
و مير سنجر كاشانى با آنكه از هند دلخوش نبود و « حبّ وطن » خاطرش را مىخست « 1 » ، از آشكار ساختن اين راز تن نمىزد كه :
نبودش وطن وسع گنجائيم * بغربت از آن كرد هرجائيم
مرا داشت بر روى تركش خدنگ * ز دستم برون داد از آن بىدرنگ
ز كف دادهء بىدرنگش منم * كه بر روى تركش خدنگش منم
اين عبارت « وسع گنجايى » يعنى آمادگى براى پذيرفتارى شخصيت شاعر كه مير سنجر به كار برده باز هم در گفتار گويندگان عهد بتعبيرهاى ديگر ديده مىشود ،
هامش
( 1 ) - اشاره است به اين بيت از ساقىنامهء او :شبى خاطرم خست حب وطن * غم غربتم كرد بس ممتحن