صوبهدارى چند ولايت برعهدهء او گذارده شد . در پايان حيات چند سالى بملازمت شاهزاده محمد اورنگ زيب بهادر در دولتآباد بسربرد تا بسال 1047 درگذشت و « رستم زمانه مرد » - ( 1047 ) را تاريخ وفاتش يافتند . « گويند دم واپسين بافاقه آمده اين بيت مشهور برسخت :
جان بلب دارد امانى چون چراغ صبحدم * جنبشى ز آن آستين خواهم كه كار آخر شود
در شجاعت و سپاهيگرى يگانهء وقت و بسيار غضوب و غيور بود و با وصف آن حلم و تواضع را بمرتبهيى ورزيده كه آنهايى كه با پدرش مدّعى جان بودند براى او بساط محبّت و يكدلى مىگستردند . . . در فهم و دانش هم بىنظير وقت بود ، تاريخى متضمّن حالات جميع سلاطين زمين برشتهء تأليف كشيده ، مجموعهء گنج بادآورد نيز جمع اوست . امانى تخلص مىكرد ، صاحب ديوانست . . . » « 1 »
عبد النبى فخر الزمانى ضمن بيان حال خود شمّهيى دربارهء شعر دوستى و شاعر پرورى ميرزا امان اللّه آورده « 2 » . وى پزشكى مىدانست و در شعر شاگرد مرشد - خان « 3 » بود . ازوست :
بر دور جام ما بنويسيد نام ما * تا نام ما بدور بماند ز جام ما
دوران اگر بكام نگرديد گومگرد * اين بس كه دور جام بگردد بكام ما
*
ز دست رفتم و ذوق مى از دماغ نرفت * خراب گشتم و از دل غم اياغ نرفت
اگر شراب نباشد بكعبه نتوان شد * كسى بخانهء تاريك بىچراغ نرفت
*
بيگانهء خويشم آشنا مىخواهم * در پهلوى عندليب جا مىخواهم
چون غنچه مهياى شكفتن شدهام * تحريك نسيمى از صبا مىخواهم
اين سه غزل او از بياض ميرزا بيدل [ نسخهء شمارهء
Add . 16 , 802
كتابخانهء موزهء بريتانيا ] نقل مىشود :
هامش
( 1 ) - نقل از مآثر الامراء ، ج 1 ، ص 747 - 748 .
( 2 ) - تذكرهء ميخانه ، ص 765 - 766 .
( 3 ) - دربارهء او بنگريد به همين جلد بخش شاعران .