بيست و چهارم ( - 987 ه ) بصدارت و امينى صوبهء بنگاله تعيين گرديد . پس از آنكه امراى فتنهسرشت بنگ و بهار اتفاق نموده ، مظفر خان ناظم آنجا را از ميان برداشتند حكيم و بسيارى از دولتخواهان پادشاهى بقيد افتادند . او روزى قابو ديده خود را از فراز قلعه انداخت و بدشوار رويى و آبلهپايى بمأمنى رسيده احرام حضور بست . چون بآستان بوسى فايز شد بر قرب و اعتبارش افزوده بر اقران و امثال خود رجحان گرفت ، اگرچه در منصب از هزارى فراتر نرفت امّا در رتبه از پايهء وزارت و وكالت درگذشت . . . » « 1 » و سرانجام بسال 997 در موكب جلال الدّين اكبر سر راه كشمير بكابل ، چند روز بعد از مرگ امير عضد الدّولهء شيرازى مؤلف فرهنگ جهانگيرى درگذشت . حرفى ساوجى از شاعران درگاه جلال الدين اكبر تاريخ واقعه را چنين يافت :
امسال دو علّامه ز عالم رفتند * رفتند ، مؤخّر و مقدّم رفتند
تا هردو موافقت نكردند بهم * تاريخ نشد كه « هردو باهم رفتند » ( - 997 )
جلال الدّين اكبر از غايت عنايتى كه به حال او داشت « هم بعيادت سايهء عاطفت انداخته پرسش نمود « 2 » و هم پس از فوت قرين تأسف و اندوه گشته وقت نزول بحسن ابدال بفاتحه ترويح روح او فرمود . حكيم دقيقهشناس هوشيار مغز بيدار دل عالى فطرت بود . فيضى در مرثيهء او گويد :
تقريرش از حقايق تقدير ترجمه * تدبيرش از مآثر اقبال ترجمان
در مهمسازى خلايق خود را معاف نداشتى و هرچه ازو ظهور يافتى به ميزان خرد سنجيده نمودى ، كريم الصّفات محسن زمان و بكمالات يگانهء روزگار بود ، و ممدوح شعراى وقتست ، خصوص ملا عرفى شيرازى كه اكثر قصائد غرّا در مدح او گفته . اين قطعه از يكى از قصيدههاى اوست :
هامش
( 1 ) - مآثر الامراء ، ج 1 ، ص 558 - 559 .
( 2 ) - و همين پادشاه در دلدارى و تسلى حكيم همام برادر حكيم ابو الفتح بوى گفت كه « او ترا يك برادر بود و ماراده ،از حساب دو چشم يك تن كم * وز شمار خرد هزاران بيش »( مآثر الامراء ، ج 1 ص 565 ) .