ارتباط داشتهاند . دربارهء اين سردار بزرگ شعرگوى و شعر دوست بجاى خود سخن خواهم گفت اما مخدوم نامآورش اكبر با آنكه باندازهء پدر از دانشهاى زمان آگاه نبود ، شعر فارسى را ازو بهتر مىسرود . دربارهء او گفتهاند كه روز آدينه آغاز ماه جمادى الاولى سال 987 در فتحپورسيگرى بر منبر رفت و بيتهاى زيرين را كه خود سروده بود بجاى خطبه برخواند :
خداوندى كه ما را خسروى داد * دل دانا و بازوى قوى داد
بعدل و داد ما را رهنمون كرد * بجز عدل از خيال ما برون كرد
بود وصفش ز فهم و عقل برتر * تعالى شأنه اللّه اكبر
دربارهء زنى هندو منيار نام كه چورى ( دستبند ) مىفروخته چنين گفت :
منيار كه خون شد دلم از دورى او « 1 » * من يار غمم ز دست مهجورى او
در آينهء چرخ نه قوس قزحست * عكسى است نمايان شده از چورى او
و اين بيتها كه بقول امين رازى « بين الجمهور مشهور » بود ، ازوست :
دوشينه بكوى مىفروشان * پيمانهء مى بزر خريدم
اكنون ز خمار سرگرانم * « زر دادم و دردسر خريدم » « 2 »
*
از بار گنه خميده پشتم چه كنم * نى راه به مسجد نه كنشتم چه كنم
نى در صف كافر نه مسلمان جايم * نى لايق دوزخ نه بهشتم چه كنم
*
شبنم مگو كه برورق گل فتاده است * كآن قطرهها ز ديدهء بلبل فتاده است
*
هامش
( 1 ) - اين مصراع را در بعضى از تذكرهها چنين ضبط كردهاند : « من يار دلم كه خون شد از دورى او » ( روز روشن ، تهران ، ص 70 ) ولى آنكه در متن آمده از هفت اقليم و از عرفات عاشقين است . گويا آنها كه معنى منيار را نمىدانستهاند بيت را به گمان خود اصلاح نمودند . در نسخهء چاپى هفت اقليم اين اسم باشتباه « ميناز » چيده شده .
( 2 ) - اين مصراع تضمين است .