پناه مىبرد در « غرهء شوال 950 محبت نامهيى بنام شاه تهماسب ماضى صفوى نوشت كه معنون به اين ابيات بود :
خسروا عمريست تا عنقاى عالى همتم * قلهء قاف قناعت را نشيمن كرده است
روزگار سفلهء گندم نماى جو فروش * طوطى طبع مرا قانع بارزن كرده است
دشمنم شيرست اما پشت بر من كرده بود * وين زمان از ناحفاظى روى بر من كرده است
التماس از شاه آن دارم كه با من آن كند * آنچه با سلمان على در دشت ارژن كرده است . . . » « 1 »
مولوى محمد مظفر حسين صبا مؤلف روز روشن دنبال بيتهاى زبرين « اين چند شعر از كلام همايون » آورده است :
داغ عشق تو بر جبين منست * خاتم لعل تو نگين منست
تا كه گشتم چو خاك بر در تو * پشت بام فلك زمين منست
*
دريا دليم و ديدهء ما معدن دُرست * گر دست ما تهيست ولى چشم ما پُرست
*
اين نه سروست كه در باغ قد افراخته است * شمع سبزست كه پروانهء او فاخته است
*
اى دل مكن اضطراب در پيش رقيب * حال دل خود مگوى با هيچ طبيب
كارى كه ترا به آن جفاكار افتاد * بس قصهء مشكلست و بس امر عجيب
*
اى آنكه جفاى تو بعالم علمست * روزيكه ستم نبينم از تو ستمست
هر غم كه رسد از ستم چرخ بدل * ما را چو غم عشق تو باشد چه غمست
از شعرهاى ديگر او دو غزل در تاريخ فرشته « 3 » و ديگر مأخذها نقل شده است .
هامش
( 1 ) - روز روشن ، تهران 1343 ، ص 931 - 932 .
( 2 ) - ايضا ص 932 .
( 3 ) - تاريخ فرشته ، ج 1 ، ص 451 .