شاهزادگان تيمورى ايران و دل نمودگيهايشان بشعر پارسى پيش ازين در جلد چهارم سخن گفتهام و در اينجا بشمّهيى از كارهايشان در هند ، و نيز بخلاصهيى از اشتغالات ادبى آنان اشاره خواهم كرد :
ظهير الدين محمد بابر شاه ( م 937 ه ) با همهء سرگرميها كه در زدوخورد با ازبكان و تسخير كابل و بدخشان و قندهار و سپس فتح هندوستان داشت ، از پرداختن به كارهاى ادبى و علمى غافل نمىنشست . « از مؤلّفاتش رسالهييست در عروض و رسالهييست در فقه حنفى و تاريخيست در وقايع احوال خود ( - واقعات بابرى ) ، و صحبت فضلا و علما را بسيار دوست مىداشته و خود نيز طبع شعر داشته و شعر هموار مىگفته ، از آن جمله اينست :
آمد بهار و دلشدهيى را كه يار نيست * پرواى لالهزار و هواى بهار نيست
در روزگار فتنه بسى ديدهام ولى * چشم تو فتنهييست كه در روزگار نيست
مولانا شهاب الدين معمّايى « 1 » رسالهيى در تبيين و توضيح علم معمّا نظم كرده بديشان فرستاد و پادشاه بعد از مطالعه اين رباعى گفته باصلهء لايق بوى روان ساخته :
نامت ز عجم رفته بملك عربست * و ز نامهء تو در دل محزون طربست
هركس بدر آرد از معمّا نامى * نام از تو برآورد معمّا عجبست . . . » « 2 »
تخلصش در شعر « بابر » بود « 3 » و او بتركى نيز شعر مىسرود « 4 » و ديوانش بطبع رسيده « 5 » .
هامش
( 1 ) - وى از اديبان مشهور آغاز قرن دهم هجريست . بابر در « واقعات بابرى » دربارهء وقايع هشتم ماه ربيع الاول سال 935 نوشته است كه « خواندمير مورخ كتاب حبيب السير و مولانا شهاب الدين معمايى و ميرزا ابراهيم قانونى كه از هرات آمده بودند و هريك در فن خود نظير و همتا نداشتند در آن روز آمده ملازمت كردند و نوازشات يافته از جملهء مقربان گشتند . ( نقل از تاريخ فرشته ، ج 1 ، ص 392 )
( 2 ) - هفت اقليم ، امين احمد رازى ، تهران ، ج 1 ص 426 - 427 .
( 3 ) -نوروز و نوبهار و مى و دلبرى خوشست * با بربعيش كوش كه عالم دوباره نيست .( 4 ) - همين كتاب ، ج 4 ، ص 133 .
( 5 ) - و نيز بنگريد بتاريخ فرشته ، بمبئى 1832 ، ج 1 ، ص 394 .