مىشورانيد . راهها نيز ناامن بود و راهداران بجاى حمايت از كاروانها از آنان باج و تالان مىخواستند . درباريان و خانان و حاكمان و واليان در پايتخت و استانها بگرد آوردن مال و مكنت و تاراج ملك و ملت پرداخته بودند و شاه نيز آنچنان غرقهء درياى لذائذ بود كه به هيچ كار ديگر نمىپرداخت .
بدتر از همهء اينها گسيختگى نظام ارتش بود كه پس از مرگ شاه عباس بزرگ آغاز شد . امنيت ظاهرى كه پس از آن پادشاه چند گاهى در ايران برقرار بود مايهء آن گرديد كه پادشاهان اهتمامى در نگاهدارى نيروى نظامى شاه عباسى نداشته باشند ضعف و تباهى كار ارتش ايران با كشتار بيشتر سرداران آزمودهء سپاه بفرمان شاه صفى و شاه سليمان به آخرين درجه رسيد و شاه سلطان حسين و درباريان خود به هيچ روى اعتنايى به كار سپاهيان و سپاهيگرى نداشتند به نحوى كه چون بلوچها در زمستان سال 1110 ه طغيان كرده كرمان را فروگرفتند ، دربار شاهى متوسل بگريگورى يازدهم والى گرجستان شد و او توانست آن فتنه را دفع كند . اين گريگورى يازدهم همانست كه به « شاهنواز خان » و « گرگين خان » شهرت دارد و اوست كه بعد از بروز ناآرامى در ميان قبيلههاى سنى افغان مأمور حكومت بر قندهار و آرام نگاه داشتن آن سامان شد ( 1116 ه ) و چنان غوغايى از آزار و كشتار در آن سرزمين به پا كرد كه كار بطغيان و عصيان افغانان و قتل او و همهء گرجيانى كه در قندهار بودند ، كشيد .
غلبهء افغانان بر اصفهان تقريبا به همان سهولت انجام گرفت كه چيرگى تازيان بر تيسفون . زيرا آخر عهد صفوى از حيث فساد دربار شاهى و تباهى كار ملك و غلبهء اوهام و خرافات و چيرگى عالمان شرع در كار مملكت ، يعنى پرداختن آنان بامورى كه باز بسته بدانش و اطلاعاتشان نبود ، و خودكامگى واليان و حاكمان و سركشى رئيسان ايلها و تبارها و گسيختگى كامل ارتش و فقدان نيروى كار آزمودهء نظامى و مانند اين عاملهاى خردكننده با پايان عهد ساسانى يكسان و همانند بود و طبعا نتيجهء كار هم مىبايست در هردو داهيه و مصيبتى كه بايرانيان رسيد بر يك منوال باشد .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 28
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٢٨