تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
او يعنى شوكت بخارى گرديده است كه اكنون حكايت از برباد رفتن ( نه بباد رفتن ) خود مىكند ! آيا واقعا شوكت چنين معناى زنندهء زشتى را اراده كرده بود ؟ و آيا مىخواست دشنامى نثار معشوقهء خود كند ؟ بنگريد كه ندانستن زبان چها مى - كند ! پيشينيان كه بموجودهاى موهومى مانند جنّ و پرى اعتقاد داشتند چنين مى - پنداشتند كه جادوگران آنها را تسخير مىكنند و در شيشه بزندان مىافگنند . شوكت مىپندارد كه چون خاك بر باد رفته و غبار او را اگر در شيشه كنند پرى كه در شيشه است به هوا تبديل مىشود ! آيا آشفته‌گويى بيش ازين ممكن است ؟ و باز او مىگويد :
افتادگيست خرقهء ما بخيه نقش ماست * از جاده كرده‌اند مگر پود و تار ما ؟
اين بيت هم از همان قماش است كه بيت پيشين بود .
معاندان كه مرا دلخراش انفاسند * بلفظ ناس و بمعنى تمام نسناسند برغم خود همه گلچين عقل وز آن غافل * كه در مجاور گلزار دهر كنّاسند
( طالب آملى ) تركيب دلخراش انفاس بسيار زشتست اگرچه مىتوان براى آن تعبيرى دست و پا كرد و اما شاعر « در مجاور » را بجاى « مجاور » يا « در مجاورت » به كار برده است !
آميختهء برق نفس چون كشم آهى * در خرمن گردون نگذارم پر كاهى دود نفس شعله چو خاشاك بسوزد * آميزش اين برق مبيناد گياهى
( طالب آملى ) مصراع نخستين از بيت اول يعنى « چون آهى كشم كه آميخته با برق نفس [ من ] باشد . . . » و بيت دوم نارساست مگر آنكه ناسخان در آن دست برده و خرابش كرده باشند .
نزاكت اينقدر نى برگ گل نى ياسمن دارد * كه هر عضوت به خوبى يوسفى در پيرهن دارد
( اسير ) از نزاكت سخن نمىگوييم ! اما در مصراع دوم بخاطر حفظ رديف « دارد » را بجاى « باشد » آورده است .