تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
ادبى قديم كه اهل قلم را كاركشته و مجرّب ببار مىآورد بندرت اجراء مىشد . طبيعى است كه گفتار اين گونه كسان مىتوانست آلوده بلغزشها و خطاهايى باشد كه عادة در زبانهاى تخاطب جاريست و رواج همان خطاهاست كه موجب شد تا بسيارى از غلطها چهرهء صواب پذيرد و در غزلها و قصيده‌ها و مثنويها و يا در نوشته‌هاى ديگر رخنه كند و رفته‌رفته توجه بفرنهادهاى دستورى و لغوى براى كسانى كه صبح و شام خود را در « خيالبندى » و مضمون‌يابى مىگذراندند امرى ثانوى گردد و سست‌گويى و كم‌مايگى بمداومت و استمرار بينجامد . اين سست‌گويى و كم‌مايگى بلايى بود كه از سدهء نهم دامنگير ادب فارسى شد و هيچ تازگى نداشت ، اما در عهد مورد مطالعهء ما همچنانكه گفته‌ام انگيزه‌هاى تازه بر آنچه پيش از آن بود افزوده شد ، و چون اين وضع در دوره‌يى طولانىتر و در سرزمينهايى پهناورتر جريان داشت طبعا پيامدهاى آن آشكارتر از پيش بود چنان كه ذكر نمونه‌هايى از خطاها و لغزشهاى سخنوران زمان نيازمند بحثى مفصل است پس درين‌باره تنها بذكر شاهدهاى زيرين ، بىرعايت نظم تاريخى ، بسنده مىشود :
باشد هميشه يار درون دلم مدام * آن زهره‌ام كجاست كه بينم بسوى دل
( ثنايى ) هميشه و مدام تكرار يك معنى است .
بس‌كه گلش دست ستم خورده شد * شيفته چون خاطر پژمرده شد
( بينش كشميرى ) يعنى بر گلش . . . و « شيفته » بمعنى آشفته نيست !
اساس پارسايى را شكستم تا چه پيش آيد * سر بازار رسوايى نشستم تا چه پيش آيد
( سقّاى ماوراء النهرى ) اساس را نمىشكنند ؛ بر سر بازار ، نه سر بازار .
گلندامى كه مىجوشد نزاكت از گريبانش * بدست خويش بندم برگ گل گيرم چو دامانش