كواكب مىنمودى در زمانه * چو چشم گربه در تاريك خانه
( زلالى خوانسارى )
فعل براى كواكب بايد جمع باشد . نميدانم شاعر زمانه يعنى دوران را بمعنى آسمان پنداشته يا جهان ( گيهان ) ؟ بيت در وصف شبست و مقصود گوينده اينست كه درخشش ستارگان در تاريكى شب مانندهء روشنى چشم گربه در خانه ( اتاق ) تاريك بود . تشبيه زيباست ولى كلام نادرست !
من كى گفتم وفا ندارى * دارى امّا بما ندارى
( زلالى )
بما يعنى با ما ! و اين استعمال ب اضافه بجاى باء معيّت از غلطهاى بسيار بسيار رائج سدههاى نهم تا دوازدهمست چنان كه در شعرهاى منقول از شاعران عهد بتكرار خواهيد ديد .
ز موج لاله از بس خورده پهلو * بود راهش به صد بار يكى مو
( طغرا )
« صد بار يكى » معنى ندارد . شايد مقصود صد بار باريكتر باشد .
خلعت دنيا زياد از خويشتن دردسر است * آنچه مىآيد زياد از آستين چين مىشود
( قاسم مشهدى )
« زياد از خويشتن » تركيب درستى نيست . مقصود شاعر « زائد از اندازهء خويشتن » است .
رفتى و از اشك بلبل بر چمن طوفان گذشت * روز بر گل چون چراغان شب باران گذشت
( ميرزا رضى دانش )
« شب باران » بجاى شب بارانى به كار رفته .
خاك بباد رفتهء آن شوخ جلوهايم * گردد پرى بشيشه هوا از غبار ما
( شوكت بخارى )
ظاهر كلام در مصراع نخستين آنست كه شاعر خاك معشوق شوخ جلوهء خويش است كه بر باد رفته . پس معشوق شاعر مرده و خاك شده و آن خاك تبديل بعاشق