شاه اسمعيل دوم اگرچه بيش از يك سال و نيم پادشاهى نكرد ، در همين مدت كوتاه بسيارى از برادران و برادرزادگان خود را از بيم آنكه مبادا منازع او شوند از ميان برد . هنگامى كه او بر تخت سلطنت جلوس مىكرد از برادران وى هشت تن مانده بودند و او هفت تن از آنان را كه هريك حكومت شهرى و ديارى داشتند بقتل رسانيد ، بر برادرزادگان خردسال خود نيز رحم نكرد و بر آن بود كه برادر بزرگتر خود محمد خدابنده را با پسرش عباس ميرزا كه حاكم هرات بود بديار نيستى فرستد كه مرگ آمد و آب از آسيا افگند . بروايتى مسموم شد ليكن بقولى درستتر از مبالغه در شرابخوارى و صرف معجون افيوندار از پاى درآمد « 1 » ( 985 ه ) .
بعد ازين واقعه اميران و سران قزلباش محمد ميرزا ، بزرگترين پسر شاه تهماسب را كه از بيمارى آبله كور شده و در آن زمان حاكم فارس بود و بنابر حكم شاه اسمعيل دوم مىبايست كشته شود ، بپادشاهى برگزيدند ( 985 - 996 ه ) . دوران يازده سالهء سلطنت اين پادشاه سست راى درويش مآب كه آلت دست اين و آن بود ، دورهيى سياه از بىسامانى احوال و آشوب و طغيان و تمرد بزرگان كشور و رواج فسادها و تباهكارىها و نابهنجاريها بود . همسرش مهدعليا خير النساء بيگم به علت بيمارى و ناتوانى شوهر بر كارها مسلط شد ، و گروهى را از ميان اعضاء خاندان پادشاهى و رجال و بزرگان كه مزاحم خود مىدانست از ميان برد .
پسر بزرگ شاه محمد خدابنده ، حمزه ميرزا كه جوانى شجاع و لايق بود بى تدبيرى و ضعف پدر را تا حدى جبران مىكرد و اگر اين شاهزادهء دلير در دستگاه سلطنت نمىبود شايد مملكت دچار تباهى بيشتر و مصيبتهاى تحمل ناپذيرتر مى - گرديد ، اما او نيز به آسانى دستخوش فساد و نابخرديهاى اميران و سران كشور شد و وجود لايق او چنان كه مىبايست سودى ببار نياورد .
اين اوضاع پريشان دشمنان قديم ايران يعنى ازبكان و عثمانيان را كه چندگاهى
هامش
( 1 ) - نوشتهاند كه يكى از مقربانش حسن بيك حلواچى اوغلى با دشمنانش همداستان شده مغز فيل بخوردش دادند و خفهاش كردند ، و نيز گويند كه چون بافراط ترياق كه معجونى افيوندار بود ، مىخورد ، مسموم شد . احسن التواريخ ص 395 .