مىتوانى توز خورشيد اين صفتها كسب كرد * روشنست و بر همه تابان و خود تنهاستى
صورت عقلى كه بىپايان و جاويدان بود * با همه هم بىهمه مجموعه و يكتاستى
جان عالم گويمش گر ربط جان دانى بتن * در دل هر ذره هم پنهان و هم پيداستى
هفت ره بر آسمان بالاى ما فرمود حق * هفت در از جانب دنيا سوى عقباستى
مىتوانى از رهى آسان شدن بر آسمان * راست باش و راست رو كآنجا نبايد كاستى
ره نيابد بر درى از آسمان دنيا پرست * در نه بگشايند بر وى گرچه درها واستى
هركه فانى شد به او يابد حيات جاودان * چون به خود افتاد ، كارش بىشك از مَوتاستى
اين گهر در رمز دانايان پيشين سفتهاند * پىبرد بر رمزها هركس كه او داناستى
زين سخن بگذر كه اين مهجور اهل عالمست * راستى پيدا كن و اين راه روگر راستى
هرچه بيرونست از دانش نيايد سودمند * خويش را كن ساز اگر امروز وگر فرداستى
نيست حدّى و نشانى كردگار پاك را * نى برون از ما و نى با ما و نى بىماستى
قول زيبا نيست بىكردار نيكو سودمند * قول با كردار زيبا لايق و زيباستى
گفتن نيكو بنيكويى نه چون كردن بود * نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستى
عقل كشتى آرزو گرداب و دانش بادبان * حق تعالى ساحل و عالم همه درياستى
نفس را چون بندها بگسست يابد نام عقل * چون ببندى بررسى بند دگر برجاستى
گفت دانا نفس ما را بعد ما حشرست و نشر * هر عمل كامروز كرد او را جز افرداستى
گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود * در جزا و در عمل آزاد و بىهمتاستى
نفس را نتوان ستود ، او را ستودن مشكل است * نفس بنده عاشق و معشوق آن مولاستى
گفت دانا نفس را وصفى نيارم هيچ گفت * نه به شرط شىء باشد نه به شرط لاستى
اين سخنها گفت دانا ، هركسى از وهم خويش * در نيابد اين سخنها كاين معمّا هاستى
بيتكى « 1 » از بو معين « 2 » آرم در استشهاد اين * گرچه او در باب ديگر لايق اينجاستى
هامش
( 1 ) - استعمال « بيتكى » در مقام استشهاد بگفتار استادى بلندمرتبه چون ناصر خسرو خالى از غرابت نيست !
( 2 ) - مقصود ابو معين ناصر بن خسرو قباديانى بلخى متكلم و اديب و شاعر بزرگ است چنان كه در متن گذشت .