*
نتوان ز غم تو دل بتدبير بريد * كودك نتوان بمهد از شير بريد
بر من نتوان بست بزنجير دلت * وز تو نتوان دلم بشمشير بريد
*
هجران تو چون وصال جاويد شود * مَه از تو به از هزار خورشيد شود
حسرت ز تو شيرينتر از اميّد شود * اى واىِ كسى كه از تو نوميد شود
*
ز آن پيش كه خاك ما فلك كوزه كند * بازيچهء دور چرخ فيروزه كند
بر مرقد ما خرام تا روحِ قدس * از تربت ما حيات دريوزه كند
*
جان در غمت از جهان جدايى دارد * سر در رهت آرزوى پايى دارد
دل وصل تو مىخواست قضا گفت آرى * اين جغد كنون سَرِ همايى دارد
*
دل عادت چشم جنگجوى تو گرفت * جان كرد هزيمت سركوى تو گرفت
گفتم كه خط تو جانب من گيرد * آن هم طرف روى نكوى تو گرفت
*
از شرم رخت چهره نهان دارد مهر * وز عشق توتب در استخوان دارد مهر
مهر تو كه نور مهر و مه سايهء اوست * من دارم و من ، گر آسمان دارد مهر
*
اى عشق مگر مايهء بود آمدهاى * كز سر تا پا تمام سود آمدهاى
نقصان به تو از چشم بد كس مرساد * كآرايش دكان وجود آمدهاى
*
اشراق دل از غم بتان شاد مكن * بتخانه ز سنگ كعبه آباد مكن
اين دير فنا را سر آبادى نيست * اندر ره سيل خانه بنياد مكن