تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
خدا در او ساكن مىگردد و تكلم مىكند ، و بحالتى ارتقاء مىجويد كه ازو بولى يا امام حى ناطق بتوان تعبير كرد چنان كه مولوى گويد :
پس امام حىّ ناطق آن ولى است * خواه از نسل عمرخواه از على است
يا شاه نعمة اللّه گويد :
خواهى كه خداى خود ببينى * در چهرهء سيّدم نظر كن
يا مانند بعضى ديگر از غلات شود كه گويند خدا در هيأت خلق ظاهر مىشود و از صورتى به صورتى انتقال مىجويد . . . و در همين پاسخنامه عباراتى بسيار تند دربارهء صوفيان و درويشان و قلندريان و پيشوايان آنان دارد و از آن جمله گويد : « پس هركه ملاحظهء حال درويشها و جماعت قلندريه را بكند اگر هزار غيب بگويند و اگر هزار قاب طعام از سقف خانه حاضر كنند و هزار مردهء قبرستان را به چشم مريد وانمايند كه يك مو اعتقاد به آنها نبايد كرد . در جايىكه از مثل محمد بن عبد اللّه ( ص ) باليقين ثابت نباشد احياء ده نفر ميّت ، چگونه از براى قلندرى كه گاهست از لواطه و شرب خمر و امثال آن مضايقه نكند و يك مسئله از مسائل دين خود را نداند و حتى غسل جنابت را نداند ، هزار ميّت از قبرستان باستقبال او بيرون مىآيند ؟ و اگر غيب هم بگويد و كرامات ديگر ظاهر كند همان جهل او بشريعت مقدّسه بلكه ساير علوم و معارف هم شاهد كذب و بطلان اوست . . . » « 1 » . . . و آنگاه چند تن از بزرگان تصوف را ياد كرده و گفته است كه ائمهء دين از آنان تبرّى مىنموده‌اند و « اين جماعت را ذرّه‌يى مناسبت با شرع و اهل شرع و ائمهء اطهار نبوده . . . » « 2 » . محقّق قمى در دنبال همين سخنان مىگويد كه مقصود اين رئيسان طريقت
هامش
( 1 ) - نقل از طرائق الحقائق ، ج 1 ص 225 . ( 2 ) - ايضا همان جلد و همان صحيفه .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 211 | ذبيح الله صفا