مرشد كامل مىستودهاند « 1 » .
اين دعوى صوفيگرى تا مدتى از دوران صفوى باقى ماند ، اما نه حالت اين قوم سرخ كلاه شبيه بمجاهدت و تحمل رياضت صوفيان پيشين بود و نه « مرشدان كامل » آنان مانند مشايخ گذشته در مقام ارشاد قرار داشتند بلكه اين هردو عنوان تنها ميراثى بود از دورهيى كه نياكان دودمان صفوى بتعليم پيروان خود اشتغال داشته و هنوز بر مسند فرمانروايى تكيه نزده بودند .
بايد گفت نظام خاص خانقاهى كه صوفيان صفوى داشتند ، آنگاه بدرستى از هم گسيخت كه شاه اسمعيل دوم با حسينقلى خلفا ، خليفة الخلفاى مرشد كامل ، راه بىمهرى سپرد و سرانجام او را بخوارى كور كرد . مىدانيم كه همين « مرشد كامل » در كشتار برادران و برادرزادگان و صوفيان پايتخت و سرخ كلاهان ديگر مبالغهء بسيار كرد و اينها همه رخنههايى بود كه در كلاه دوازده ترك حيدرى مىافتاد . بعد ازين ، جنگهاى طولانى طايفههاى قزلباش با يكديگر و سستى و تباهى كار مرشد كامل در دوران پادشاهى محمد خدابنده ، بر تفرقهء صوفيان سرخ كلاه افزود و طبعا رشد قدرت عالمان مذهبى هم در اين ميان بضعفى كه در آن نظام حاصل شده بود شدت بخشيد چنان كه وقتى دور پادشاهى بشاه عباس رسيد ديگر از قدرت تصوف و قزلباشان صوفى شعار چندان چيزى باقى نمانده بود .
همين قزلباشان صوفىنما ، همين كه در قيام شاه اسمعيل با آن تعصب شگرف بنشر تشيع و كشتار مخالفان آن پرداختند ، نادانسته بسست كردن نهضت اصلى خود ، كه بهر صورت بر بنياد تصوف استوار بود ، دست زدند . از پوست تخت درويشى
هامش
( 1 ) - در صفحههاى زيرين از كتاب عالم آراى صفوى بسيار بعنوان صوفى براى سرخ كلاهان و بدعوى صوفيگرى و يا بلقب مرشد كامل براى پادشاه صفوى باز مىخوريم و در ديگر مأخذهاى عهد صفوى هم از يافتن اين گونه نسبتها و عنوانها نوميد نتوان بود :
113 ، 114 ، 121 ، 153 ، 295 ، 304 ، 305 ، 322 ، 330 ، 405 ، 417 ، 418 427 ، 428 ، 460 ، 468 ، 524 ، 560 و جز آنها .