گريز از تورانيان همراه گيو و فرنگيس آمويه دريا را بىكشتى گذاره كرد بىآنكه تار مويى از آنان كم شود . « 1 »
منظور از مقايسهء اين دو داستان آنست كه مريدان شاه اسمعيل و نويسندگان احوالش چه در دوران حيات و چه پس از مرگ او ، دربارهء وى تصور احوالى نظير « كرامت » و « معجزه » مىكردند و به همان نحو كه پيش از اين ديدهايم او را وليّى از اولياء اللّه مىشمردند « 2 » و اين معنى در يادداشتهاى جهانگردان و سفرنامه نويسان اروپايى آن روزگار هم تكرار شده است و چون مطالب آنان را با آنچه مؤلف كتاب عالمآراى صفوى نوشته مقايسه كنيم هماهنگى بسيار ميان آنها مشاهده مىنماييم ، مثلا در اينجا مىبينيم كه جنگجويان تصور مىكنند در راه شيخ خود بدرجهء « شهادت » نايل مىشوند « 3 » و يا ملاحظه مىكنيم كه سرخكلاهان حتى كمترين تصور نامساعدى را دربارهء پيشواى خويش « كفر » مىشمارند . « 4 »
دربارهء شاه تهماسب هم نظير همين اعتقاد وجود داشت . بقول « ون سان دالسّاندرى » سفير ونيز در دربار شاه تهماسب مردم ايران او را مانند خدا ستايش مىكردند . او گويد كه : نزد كسانى كه بيمار يا تنگدست بودند اثر شفابخش نام شاه تهماسب زيادتر از يارى خواستن از درگاه خداوند تصور مىشد . پارهيى نذر مىكردند كه اگر بمراد دل خود برسند ارمغانى پيش وى فرستند و برخى باميد آنكه دعايشان مستجاب شود درهاى دولتخانه را در قزوين مىبوسيدند . گروهى چنان بكرامتهاى آن « سيد بزرگوار » اميدوار بودند كه آب وضويش را اكسير تب ريز مىشمردند و تكهيى
هامش
( 1 ) - حماسهسرايى در ايران ، دكتر صفا ، چاپ دوم تهران 1333 خورشيدى : فريدون :
( ص 461 - 469 ) و كيخسرو ( ص 515 - 524 ) .
( 2 ) - همين كتاب و همين جلد ، ص 143 .
( 3 ) - عالمآراى صفوى ص 58 - 59 .
( 4 ) - ايضا ص 113 .