مملكت بود ، و سرانجام با سست شدن پايههاى قدرت صفوى دو طايفه از ميان همين طايفهها ، يعنى افشار و قاجار توانستند قدرت حكومت مركزى را در ايران تجديد كنند .
يكى از علتهاى سستى بنياد فرهنگ ايرانى و ضعف و فتورى كه در زبان و ادب فارسى در عهد مورد مطالعهء ما رخ داد همين موج نو از چيرگى تركان و تركى زبانان بود كه چون با توانيابى دوبارهء فرهنگ تازى در ايران همراه گشت به صورت خطرى مهيب درآمد . براستى اگر ايران آن زمان دو پناهگاه بزرگ فرهنگى عثمانى و گوركانيان هند را نداشت ادب فارسى بروزگار بسيار بدى دچار مىشد .
اين نكته روشنست كه شاه اسمعيل و فرزندانش فارسى مىدانستند و به فارسى شعر مىساخته و كتاب مىنوشتهاند « 1 » ، ولى زبان ارتباطى شاهان با قزلباشان و اطرافيان خودخواه و ناخواه تركى بود و تصميمهاى مرشد كامل تنها مىتوانست بمعاضدت زبان تركى بپيروان و سپاهيان ترك زبان او ابلاغ شود و همين امر به خودى خود باعث شد كه زبان تركى به صورت زبان دربارى صفوى درآيد و تا آخر به همان حال بازماند .
بر سر اين بلاى تركمآبى عهد صفوى بايد اثرهاى بازمانده از حكومت تركان جغتائى و هجومهاى پياپى ازبكان را در ايران شرقى افزود ، بويژه كه در آن عهد فرا - رود ( ماوراء النّهر ) عملا در قلمرو حكومتهاى ازبك كه طايفهيى از مغول بودهاند ، قرار گرفت و بالمّره از ايران جدا شد و كوششهاى نادر در مطيع ساختن خانات بخارا و خيوه ( 1152 - 1153 ه ) اگرچه با كاميابى همراه بود ولى نتيجهء مداومى از آن به دست نيامد و « فرارود » كه از پيرامون سدهء ششم هجرى در ذهن ايرانيان پارهيى از خاك تركستان بشمار آمده بود ، تركستانى واقعى گشت !
هامش
( 1 ) - بنگريد به همين جلد ، فصل پنجم .