تَكَفَّفَ الرَّجُلُ : وقتى است كه كسى دستش را در موقع سؤال دراز كند .
اسْتَكَفَّ : وقتى است كه دستش را براى تكدى و سؤال يا دفاع دراز كند .
اسْتَكَفَّ الشّمسَ دَفَعَهَا بكفّه : يعنى در مقابل خورشيد دست به روى پيشانى و ابرو مىگذارد تا چيزى كه مىخواهد با سايه انداختن روى چشم ببيند .
كِفَّةُ الميزان : كفه ترازو ، و تشبيهى است به كف دست در نگهداشتن چيزى كه با آن وزن مىشود و همينطور كِفَّةُ الحبالة : سر حلقه شده ريسمان كه چيزى را مىگيرد ( يا دام و ريسمان شكارچى ) كَفَّفْتُ الثوبَ : خط كشيدن اطراف پارچه بعد از دوختن اول ( با حاشيه دوزى بوسيله حرير يا ابريشم ) .
كفت
: الْكَفْت : گرفتن و جمع كردن ، در آيه گفت :
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً
أَحْياءً وَ أَمْواتاً ( 25 / مرسلات ) زمين ، زندگان و مردگان را در خود جمع مىكند و نيز گفتهاند معنايش اينست كه زمين زندگان را كه انسانها هستند و حيوانات و گياهان و مردگانى كه جمادات زمين هستند و آب و غير از آن را ضميمه و پيوسته بهم مىكند « 1 » ، گفته شده .
هامش
( 1 ) از شعبى روايت كردهاند كه در اطراف كوفه بود و همين كه به خانهها نگاه كرد گفت : هذه كِفَاتُ الاحياء اين خانهها در بر گزيده زندگان است سپس .