پس ملك و زمامدارى ، حكمرانى بر چيزى است كه تعريف شده و ضبط شده است و مِلْك با كسره - م - مثل و جنسى است براى زمامدارى و ملك ، بنا بر اين هر ملك ملكى است و هر ملك ملك نيست ( ملك عام است و ملك خاص ملك قدرت و نيروست ولى ملك حكمرانى با قدرت است ) گفت :
وَ لا يَمْلِكُونَ
لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً - الفرقان / 3 .
هامش
ارثيه و حق خود ميدانستند و با دلايل قرآنى اين عقيده پوچ رد مىشود كه حكومت الهى ارثى نيست و چنان كه راغب رحمه اللّه در بالا گفت - و الملك الحق الدائم للّه - و در آيهاى هم گفتلَهُ الْمُلْكُوَ لَهُ الْحَمْدُ اين حق را بهر كه ميخواهد و برميگزيند و حكمت او اقتضا مىكند مىبخشد تا آنها يعنى پيامبران و جانشينان به حق آنها ، حكومت را در راستاى خواست خداوند كه همان -وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ- است با عدالت و برادرى و برابرى در حقوق مناسب كه حق جانشينى خداوند يعنى خليفة الهى در زمين است بر آورده كنند ، در برابر عدل ، ظلم است و در مقابل ايمان و عزت ، كفر و ذلت ، آنكه مؤمن است و در راه خدا زندگى مىكند مشمول -وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ- است خواه حاكم و خواه محكوم خواه در حكومت حق باشد خواه در دوران باطل و ستم - بهر حال خدا - پرستان عزيزند و عزت آنهاست اگر گروهى نپذيرند ذليلند و خوار پس حكومت حقيقى و عزت الهى با انگيزه الهى و درونى حاصل مىشود و نقطه مقابلش نه حكومت حق است و نه عزت ، بلكه قدرت اهريمنى و خوارى حقيقى است و چون اينان هم از طبيعت و موجودات و نعماتى كه همه از خداست بهره مىبرند هر چه دارند در واقع از آنها نيست و مالك آنها هم نيستند بلكه بگفته حكيم نظامى گنجوى از زبان پيامبر در نامه او خطاب به خسروان خداوند پندار و اين فرعونيان زمان و تاريخ كه حتى بخاطر همان تصورات نابخردانه خود را خداى روى زمين هم ميدانند ميگويد :خدائى نايد از مشتى پرستار * خدائى را خدا آمد سزاوار .