مطلب ديگر دربارهء « جامعان علوم معقول و منقول » اين دوره آنست كه اينان واقعا واجد صفت « جامع » بودند اما نه صاحب عنوان « ذيفن » و « مبتكر » . « متون » را خوب مىدانستند و « شرح » مىكردند و بر آنها « حاشيه » مىنوشتند و يا « مختصراتى » از آنها فراهم مىآوردند و بعد آن « مختصر » ها را از راه شرح و تفسير « مفصل » و « مطول » مىكردند و باز كسى بفكر تهيهء « تلخيص » از آنها مىافتاد و سپس ديگران بر آن تلخيصها تفسيرها مىنوشتند و در مدرسهها بين طلاب علوم به كار مىبردند تا مگر باز چند « جامع علوم معقول و منقول » ديگر از ميان آنان برخيزند .
اينست سرگذشت دورهء ممتدى از توقف علم و انحطاط فكر در ايران كه تنها فايدهء آن نگاهدارى سنتهاى علمى و ادبى و پيشگيرى از اضمحلال و فناى قطعى آنها بود . توقفى كه از قرن ششم تا قرن چهاردهم هجرى به طول انجاميد ، توقفى ملالانگيز و طبعا بىثمر !
با اين توضيح اگر ما در اين عهد از كسى بعنوان عالم بزرگ يا اديب سترگ ياد كنيم بتناسب همان زمان سخن گفتهايم ، مقصود كسى است كه از ديگران بيشتر و بهتر مىدانست و دانش خود را بهتر در معرض نمايش درمىآورد ، نه كسى كه بيشتر و بهتر از ديگران معضلات علمى را حل كرده و راههاى تازهترى براى رسيدن بنتايجى تازهتر نشان داده باشد .
دربارها و دستگاههاى كسانى مانند شاهرخ و پسرش بايسنقر و پسر او ابو القاسم بابر و يا ميرزا ابو سعيد و يا سلطان حسين ميرزاى بايقرا ، و همچنين دستگاههاى سلسلههاى تركمان « سپيد گوسپندان » و « سيه گوسپندان » همه محل تجمع اين گونه عالمان و يا اديبانى است كه توصيف كردهايم ، و اگر هم در ميان آنان كسانى مانند فضل اللّه استرابادى و پيروان او مطلب تازهيى مىآوردند بىآنكه بر آنان گوش فرادارند ، آنانرا سرمىبريدند و ريسمان بر پايشان مىبستند و عبرة للناظرين در كوى و برزن مىكشيدند و يا حتى اگر در ذوقيات زبان را بگونهيى تازه مىگرداندند مانند قاسم الانوار متهم بفساد عقيده مىشدند .
بهرحال عهد مورد مطالعهء ما دورهء ابتذال سليقه و فكر و نقصان دقت و فقدان تحقيق است ، و وجود افراد انگشتشمارى كه در حيطهء فكر و ذوق در اين يك قرن و اندى ظهور
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٨١